Saturday, November 24, 2007

مامور گشت ارشاد و دختر زيبا


در "سه شنبه نويسي ها" نخست خوانندگانش را به يک برنامه عروسکي به نام "تپلي ها" در شبکه تهران ارجاع مي ‏دهد و با توجه به صحنه اي مشابه در اين مجموعه مي نويسد:‏ يک‌روز عصر خواهد بود، در همين خيابان ولي‌عصر گويا، لابه‌لاي همين هياهوها. يک‌روز عصر خواهد بود ناگهان، و ‏صداي خدا سرانجام برخواهد خاست: آدم‌ها همديگه رو دوست دارن. سها سيفي علي در "سه شنبه نويسي ها" نخست خوانندگانش را به يک برنامه عروسکي به نام "تپلي ها" در شبکه تهران ارجاع مي ‏دهد و با توجه به صحنه اي مشابه در اين مجموعه مي نويسد:‏ يک‌روز عصر خواهد بود، در همين خيابان ولي‌عصر گويا، لابه‌لاي همين هياهوها. يک‌روز عصر خواهد بود ناگهان، و ‏صداي خدا سرانجام برخواهد خاست: آدم‌ها همديگه رو دوست دارن. ‏ آدم‌ها تکاني مي‌خورند، گويي راز نهفته‌اي برايشان فاش شده، و به هم‌نوايي بانگ بر مي‌دارند: آره، آره، ما همديگه رو ‏دوست داريم. و خدا خواهد خواند: آدم‌ها همديگه رو بغل مي‌کنن. ‏ و مردم خواهند گفت: آره، آره، ما همديگه رو بغل مي‌کنيم. ‏ و آدم‌ها به سوي هم خواهند شتافت، و در آغوش هم جاي خواهند گرفت. ‏ مامور گشت ارشاد و دختر زيبا، يک‌ديگر را در آغوش خواهند کشيد، فروشنده‌ي کيوسک مطبوعاتي و آن پسري که ‏يکوري مي‌ايستاد و براي خريد سيگار پول را پرت مي‌کرد، يک‌ديگر را در آغوش خواهند کشيد، راننده‌ي اتوبوس و ‏مسافر، يک‌ديگر را. زن و شوهر يک‌ديگر را. راننده‌ي ماشين عقبي و جلويي، يک‌ديگر را... ‏ ‎‎هيچ تضميني در کار نيست‎‎ همايون خيري در "آزادنويس" روز اول گزارش هفتگي اش را به داستان درگيري هاي بروجرد و اهداف کروبي در ‏پرداختن به آن اختصاص داده است:‏ ‏ کروبي در نامه‌اش نوشته که دستگيري دراويش بروجردي ممکن است زير سر کمونيست‌ها باشد. خوب، تعجب نمي‌کنيد که ‏چرا کمونيست‌ها بايد خط بدهند که مثلأ جمهوري اسلامي با ريختن بر سر دراويش بدنام بشود؟ يا اصلأ اين چه جور انتقام ‏گرفتن کمونيست‌ها از جمهوري اسلامي‌ست؟ ‏ اتفاقأ نکته‌ي جالبش همين جاست. کروبي متوجه شده که تشکل دراويش در حال قوي‌ شدن است و اين منحصر به نعمت ‏الهي‌ها نيست که مشترکات عقيدتي زيادي با جمهوري اسلامي دارند بلکه دراويش ديگر که اصلأ نقطه‌ي اشتراکي با ‏حکومت ندارند هم دارند منسجم‌تر مي‌شوند بنابراين در آينده‌ي نه چندان دور دراويش قادرند به يک نيروي سياسي قدرتمند و ‏جانشين تبديل بشوند، چيزي که در تاريخ ايران بارها و بارها تجربه شده. ‏ در نتيجه کروبي از بزرگترين حربه‌‌ي مذهبي براي جلوگيري از اين اتفاق استفاده مي‌کند. اين حربه عبارت است از منتسب ‏کردن دستگير کنندگان دراويش نعمت الهي به کمونيسم. مرامي که هنوز که هنوز است در عرف جامعه‌ي ايراني ‏مساوي‌ست با بي‌خدايي. ‏ به نظرم کروبي مي‌خواهد بر اين موج مذهبي- سياسي سوار بشود و درست شبيه به اول انقلاب دست آخر رهبر ائتلاف ‏بشود و بعد البته همه را تار و مار کند، باز مثل اول انقلاب. حالا البته هر درويشي که چهار تا از همين وبلاگ‌ها را بخواند ‏متوجه مي‌شود جناب کروبي هيچ تضميني نيست که خرشان که از پل بگذرد پل را خراب نکنند‎!‎ ‎‎مزرعه حيوانات‎‎ آخرين پست خاطره وطن خواه در "تيروژ" اين است:‏ چند روزي است که سر درد امانم نمي دهد. به انواع و اقسام قرص ها پناه بردم اما نه شب خوابم مي برد و نه روز. صبح ‏ها مثل جن زده ها بيدار مي شوم و طول و عرض خونه را طي مي کنم. کتاب مي خوانم شايد فراموش کنم که يه چيزي مثل ‏سنگ تو گلويم چسبيده و جاخوش کرده. دلم نمي خواهد تلويزيون نگاه کنم يا خبر بخوانم. اصلا مي خواهم چند روز از خودم ‏فرار کنم. نکند يکوقت کسي بگويد‎ ‎‏"ديدي مديرمسئول کيهان منتقد منصف شد؟ شنيدي پاچه خوار ترين روزنامه هاي ‏اقتصادي حالا ديگه منتقد منصف دولت شده اند؟ شنيدي دختري در همدان به دار خودکشي آويخته شد؟ شنيدي زني به جرم ‏حق خواهي متهم به تحمل شلاق شده؟" ‏ و هزاران خبر از اين جنس که وقتي شنيده مي شوند، مي چسبند به همان تکه سنگي که توي گلوم چسبيده. "مزرعه ‏حيوانات" را از هفته قبل تا به حال 5 بار خوانده ام. دليلش را نمي دانم شايد منتظر معجزه نشسته ام، شايد آخر کار ناپلئون ‏به جاي اينکه روي دو پا بايستد و با آدمها جشن برگزار کند، اين دفعه اتفاق ديگري برايش بيفتد. ‏ کسي مي گويد گرفتار روزمرگي شده اي، به اخبار توجه نکن تا بوده همين بوده. دوستي آن را تکميل مي کند و مي گويد:بابا ‏بي خيال آدم بايد فقط به فکر خودش باشه، تا مي توني تفريح کن. "تفريح"واژه غريبي ست. مگه وقتي گرفتار روزمرگي ‏هستي، تفريح هم معنايي داره؟ اگر از خبر فرار کنم آيا مي تونم از "خودم" فرار کنم؟ ‏ ‎‎باغچه خودتان را بيل بزنيد‎‎ مهدي محسني در "جمهور" مي پرسد چطور چاوز و احمدي نژاد مي توانند براي کشورهاي ديگر صلح به ارمغان بياورند ‏وقتي کشور خود را تا آستانه جنگ پيش برده اند:‏ احمدي نژاد امروز پس از ديدار با چاوز مدعي شد: "برنامه‌هاي گسترده اي براي گسترش صلح و امنيت براي ملت ها در ‏دست اجرا داريم و روابط دو كشور را در تمامي زمينه ها عليرغم ميل نظام استكباري گسترش مي دهيم. " بنظر مي رسد ‏مفهوم صلح و امنيت نيز تغيير يافته و يا معناي جديدي پيدا کرده است. ‏ چگونه ممکن است احمدي نژاد و چاوز بتوانند براي ملت هاي ديگر صلح و امنيت به ارمغان بياورند وقتي مردم خود را در ‏معرض خطر و مشکلات قرار داده اند. چاوز در ونزوئلا، ارکان دموکراسي و آزادي را مورد تهديد قرار داده و اعتراض ‏روشنفکران و آزادي انديشان و دانشجويان را در بر داشته است. ‏ ‎‎غيرحرفه اي گري‎‎ ‏"اکبرمنتجبي" در پست قبلي خود مطالبي در حاشيه اخراج يک روزنامه نگار اقتصادي از روزنامه اعتماد ملي منتشر کرده ‏بود که گويا دو روزنامه کيهان و مردم سالاري بدون کسب اجازه از او؛ آن را به نفع خود منتشر کرده اند. او اينطور گلايه ‏مي کند:‏ ديروز بچه هاي روزنامه مردم سالاري مطلب قبلي من را در اين وبلاگ، بي اجازه برداشتند و منتشر كردند و امروز ‏روزنامه كيهان در اقدامي خلاف اخلاق آن را مثله شده، در ستون پرسه در مطبوعات كار كرد. هر كسي متن كيهان را ‏بخواند در مي يابد كه صدر و ذيل مطلب يكي نيست. كيهان است و بس. هم رفتار كيهان و هم عمل همكاران در روزنامه ‏مردم سالاري غير اخلاقي بود. ‏ ‎‎خودت انتخاب کردي؛ پس تاب بياور‎‎ ليدا قهرمانلو در "جذبه" مي نويسد انتخاب مسير سخت، انتخابي خودخواسته است. از اين رو بايد آن را پذيرفت:‏ وقتي بخاطر سنگلاخ هاي راهي كه انتخاب كردي، زمين خوردي قدر آسمون را مي دوني. وقتي بخاطر هدفت، خانه نشين ‏شدي. وقتي بخاطر آرمانت از جمعيت دور شدي، وقتي تحمل دردت بالا رفت و شادي شد برات يه آرزو... وقتي تنها شدي ‏تنهاي تنها شدي... به خودت نزديك مي شي. بايد همه ي اين وقتي ها يادت بياد كه خودت خواستي. اين راهي بوده كه خودت ‏انتخاب كردي. ‏ مي دوني اونوقت تو، يه نمونه اي. يه نمونه ي كوچيك كه بخاطر همه ي اين وقتي ها با همه ي آدم ها ي ديگه فرق داري. ‏تمايزي كه با ديگران پيدا مي كني بخاطر همين زمين خوردن ها و تنها ماندن ها و بالا و پايين شدن ها ست. ‏ شاملو مي گفت : هرگز كسي اينچنين به كشتن خويش برنخاست كه من به زندگي نشسته ام. ‏ ‎‎بايد گوش ها را محکم گرفت‎‎ فاطمه ظريف جلالي در "زن و جامعه" از برگزاري کارگاه حقوق بشر در قوه قضائيه خبر مي دهد:‏ سه ماهي هست که رسما کارم را در اين پروژه تازه شروع کرده ام و همين پنج شنبه هم‎ ‎قرار داد اولم تمام مي شود. ‏کارگاهي که طراحي شده آنچنان از سوي قوه قضائيه با‎ ‎اقبال مواجه شده که همگي ترجيح داديم فعلا وقت بيشتري را هدر ‏ندهيم تا آقايان يا‎ ‎رسما آب پاکي را روي دستمان بريزند و بگويند کارگاه آموزشي حقوق بشر به کارشان نمي‎ ‎آيد و يا ‏بالاخره بعد از کلي ناز و کرشمه و با کلي نظرات اصلاحي که رسما محتوا و‏‎ ‎شکل کارگاه را از حالت مورد نظر خارج مي ‏کند قدم رنجه کنند و ما را به حضورشان‎ ‎مفتخر!! ‏ در اين دو ماه حداقل يکصد مقاله را پايين و بالا کرده ايم و بحث کرده ايم. و‎ ‎حالا من فکر مي کنم چه فرصتي از اين مغتنم ‏تر که براي عده اي اين فرصت فراهم شود تا‎ ‎بسياري چيزها را از زاويه اي متفاوت بدانند و يا اصلا بدانند که مسائلي ‏اينگونه‎ ‎هست! حتي به فرض که اين آدمها و اين اساتيد و اين طراحان و اين همه مردم اين سرزمين‎ ‎هيچ کدام باب ميل ما ‏سخن نگويند و هم راستاي ما نباشند! بايد گوشها را محکم گرفت و‎ ‎لبها را به اکراه باز کرد و... ‏ ‎‎ما مصمم تريم‎‎ ابوالفضل حاجي زادگان در "نسل سکوت" گزارش نشست اخير در دفتر تحکيم وحدت به منظور ابراز همبستگي با ‏دانشجويان در بند را منتشر کرده:‏ ‏... مليحه قاسم پور، عضو انجمن اسلامي دانشگاه فردوسي مشهد، ضمن انتقاد از عملکرد برخي دانشجويان که با بازي ‏کردن نقش عمله احزاب، شان دانشجويان را خدشه دار مي کنند، در خصوص فشارهاي وارده به دانشجويان گفت: ‏اقتدارگرايان کور خوانده اند، چرا که ما از آن ها مصمم تر هستيم. ‏ ‎‎دانشجوي عمران بودن يا شاگرد قصاب بودن؟‎ ‎ علي حق در "1984" نامه يک دوست اش را منتشر کرده که پيشتر دانشجوي عمران بوده اما حالا:‏ نمي دوني چه روزهايي پشت شيشه قصابي اصغرآقا وايستادم و ساتوري کردن گوسفندها رو نگاه کردم. از دو سال پيش اين ‏حس لذت از تيکه تيکه کردن گوشت يکهو بهم دست داد. الان هم از شاگرد قصاب بودن خيلي راضيم. فرقي هم نمي کنه که ‏شاگرد اصغرآقا بمونم يا پيش اکبرآقا باشم. مي گم کاش اين مدال هاي المپياد حالا که قيمت طلا خورده به سقف، ارزشي پيدا ‏مي کرد و مي شد با پولش يه مغاره قصابي باز کرد. اونم مغازه اي که با چرت و پرت هايي که تا قبل از انصراف تو کلاس ‏هاي مهندسي عمران دانشگاه صنعتي اصفهان ياد گرفتم، مي ساختم... ‏

No comments: