Thursday, October 9, 2008

!!گزارشی از مصرف مشروبات الکلی در ايران




هفته گذشته ۱۵ نفر در اثر مصرف مشروبات الکلی تقلبی در ايران جان خود را از دست دادند. حادثه ای که چندان تازگی نداشته و همه ساله گزارش هایی در مورد مرگ عده ای بدليل صرف آنها در ميهمانی ها و مجالس عروسی انتشار می يابد. نوشيدن مشروبات الکلی از ابتدای انقلاب ايران در سال ۱۳۵۷ ممنوع شده و اين ممنوعيت تا به امروز به قوت خود باقی است. در جريان انقلاب ايران، نيروهای انقلابی مسلمان با حمله به مشروب فروشی ها نشان می دادند که يکی از اعتراضاتشان به حکومت محمد رضا پهلوی همين "شرب خمر" است. چيزی که اسلام آن را به هيچ وجه تحمل نمی کند. با گذشت بيش از دو دهه از پيروزی انقلاب در ايران و تلاش حکومت اسلامی برای مبارزه با مصرف مشروبات الکلی، توليد و توزيع اين گونه نوشيدنی ها همچنان ادامه دارد و به گفته مسئولان نيروی انتظامی همه ساله صدها هزار ليتر نوشيدنی الکلی توليد داخل و خارج توسط اين نهاد کشف و معدوم می شود. به باور بسياری، اعمال ممنوعيت نه تنها باعث توقف مصرف نوشيدنی های الکلی نشده، بلکه باعث شده سوء استفاده از الکل به صورت يک مشکل فزاينده و غير قابل کنترل در ايران بروز کند. از يک سو برخی از فروشندگان با استفاده از الکل صنعتی و توليد "مشروبات تقلبی" همه ساله قربانيان زيادی می گيرند و از ديگر سو، عواقب نوشيدن مشروبات الکلی از جمله تصادفات رانندگی و درگيری های خيابانی بيش از پيش به چشم می خورند. اما جدا از شناخت علل علاقه برخی به نوشيدن الکل، اينکه چگونه اين افراد به رغم محدوديت ها و ممنوعيت ها به مشروبات الکلی دست می يابند موضوع گزارشی است که می خوانيد.
'شراب انداختن'
"بابام معتقده مشروب براش اومد داره. انگوری نيست که بيندازه و شراب نشه. زمانی که بعد از ۵-۶ سال دوباره مشروب انداخت، خونه خريد، ماشين خريد و خيلی اتفاق های خوب ديگه هم براش افتاد. از اون زمان به بعد، هر سال شراب می اندازه." اين ها را بهروز، جوانی بيست و دو ساله می گويد که امسال برای اولين بار خودش عرق کشی کرده است. البته عرق گرفتن و شراب انداختن، روش مرسوم همه ايرانی هايی نيست که مشروبات الکلی مصرف می کنند. وقتی از آيلار که چند سالی است از یکی از شهرستان های شمالی ایران به تهران نقل مکان کرده، پرسيدم آيا در منطقه شما هم مشروبات خودشان را در خانه توليد می کنند، گفت: "خيلی کم پيش می آيد که مصرف کننده مشروبات، خودش سازنده آن ها هم باشد. کسانی هم که مصرف بالايی دارند، ساقی (تهيه کننده شراب) مخصوص دارند. بعضی ها حتی از چند ساقی، شراب تهيه می کنند که هميشه در دسترس باشند." اما در خريد مشروب و عرق بايد به آدم های مطمئن مراجعه کرد. قاطی کردن آب در عرق و اضافه کردن انواع قرص های خواب آور با آن، از جمله کارهايی است که در فروش غير قانونی مشروبات الکلی رواج پيدا کرده است. بهروز در همين رابطه تعريف می کند: "يکی از عرق فروش هايی که ما جنسمان را از او تهيه می کرديم، جلوی خود ما ۲۰ ليتر عرق را در ظرف های ۴ ليتری می ريخت و با آب قاطی می کرد و برای فروش کنار می گذاشت."
'جنس خوب' افرادی که مصرف کننده مشروبات الکلی هستند، عرضه کنندگان اين مواد را هم می شناسند. اين افراد حتی در شهرهای مذهبی مانند يزد هم می توانند شراب مورد مصرف خود را پيدا کنند. محمود، جوان سی ساله تهرانی، خاطره سالی را تعريف می کند که برای ماموريت اداری به يزد رفته بود و برای خودش و دوستانش عرق تهيه کرده بود: "به پارک نزديک محل اقامتمان رفتيم. از کنار عده ای که آنجا پرسه می زدند گذشتيم و با اشاره چشم به يکی از آن ها فهمانديم که مشتری هستيم. جلو آمد، سفارش گرفت، سوار موتور شد و ظرف چند دقيقه چيزی را که می خواستيم تحويلمان داد." شايد برای افرادی که مصرف تقريبا ثابت مشروبات الکلی دارند، تهيه اين مواد در تهران کمی ساده تر باشد. بهروز در مورد تهيه عرق و مشروب، به عنوان يک مشتری، نظر مشخصی دارد: "عرق و مشروب را بايد از آدم های مطمئن گرفت. در همه شهرها هم اين آدم ها هستند. به دست آوردن شراب و عرق کار خيلی مشکلی نيست. فقط بايد بتوانی جنس خوب تهيه کنی. وقتی مدتی مشتری يکی از همين آدم ها بودی و به تو اعتماد کردند، جنس خوب می دهند. اما اگر تو را نشناسند، آب هم قاطی عرق می کنند و می فروشند." او در ارايه نظرش، به هيچ کدام از محدوديت های دولتی و عرفی هم فکر نمی کند. از او می پرسم، مگر کسانی را که مشروب رد و بدل يا مصرف می کنند، دستگير نمی کنند؟ در جواب خيلی خونسرد می گويد: "تا حالا خودم را نگرفته اند، اما بعضی ازدوستانم را چرا. اما هيچکدام شان به دادگاه و شلاق نرسيدند. با ۲۰ يا ۳۰ هزار تومان خودشان را آزاد کردند. رقمش هم بستگی به اين داشته که چی همراه داشتند و چقدر بوده."
ترس از شلاق
نيروهای دولتی و بسيجی ها علاوه بر کنترل معابر در برخی از محله ها و زمان ها، وارد خانه هايی هم که محل مصرف اين مواد هستند، می شوند. اما مداخله پليس در ميهمانی ها و جمع های دوستانه بيشتر زمانی اتفاق می افتد که اطرافيان از سر و صدا و پايکوبی های غير متعارف جوانان به پليس شکايت کنند. اما هميشه نتيجه اين مداخلات، انتقال به پايگاه نيروی انتظامی و دادگاهی شدن نيست. آيلار می گويد: "يک بار که منزل يکی از دوستانم مهمانی بود، فردی با لباس نيروی انتظامی آمد دم در. همه ما آن قدر مست بوديم که تا لحظاتی متوجه حضور او نشديم. آخر سر هم ۵۰ هزار تومان داديم و رفت." اما او از شلاق خوردن اش می ترسد: "يک شب که با دوستانم مشروب فراوان خورده بوديم، نزديک خانه، چند نفر بسيجی جلوی ما را گرفتند. بوی مشروب بالا می زند و کسی که مصرف نکرده، کاملا متوجه اش می شود. جوانی که نزديک من بود می گفت چرا مشروب خورده ای و من انکار می کردم. بالاخره حاج آقا آمد و گفت تو جای پسر منی، نخور. در تمام اين مدت فقط به اين فکر می کردم که درد شلاق را چطور تحمل کنم." با اين حال نه او و نه بهروز، هيچ کدام به خاطر نگرانی از عواقب بعدی آن، از تهيه و مصرف مشروبات منصرف نشده اند.
اولين تجربه
برای خارجی ها اما ظاهرا اين سخت گيری ها در مراسم رسمی و در هتل ها وجود ندارد. سهیلا، خبرنگار یکی از روزنامه های سراسری، وقتی از دو نفر از کارشناسان ژاپنی که ميهمان ايرانی ها بودند، درباره بهترين خاطره شان از سفر به ايران می پرسد، پاسخ کوتاهی می شنود، "شراب شيراز"، آن ها تعريف شراب شیراز را از ترجمه اشعار حافظ شنيده بودند. آيا شراب در ايران، تنها در ميان خانواده های غير مذهبی، ارامنه يا غير مسلمان ها رواج دارد؟ مادر بهروز نماز می خواند و پدر بزرگ پدری اش هم فرد شناخته شده و با ايمانی بوده است. خودش درباره نوع نگاه خانواده اش به شراب اين گونه توضيح می دهد: "مادرم نماز می خواند، مشروب هم نمی خورد، بابام مشروب می اندازد و می خورد، نماز هم نمی خواند." در خانه آيلار هم وضع مشابهی حاکم است: "در جمع خانواده های ما، زنان لب به مشروب نمی زنند، مردان هم آزادند، اما در ماه های محرم و صفر مشروب نمی خورند. در ماه رمضان هم معمولا مشروب مصرف نمی شود، حتی اگر مصرف کننده، روزه نگيرد. با اين حال خيلی ها هستند که نماز می خوانند اما مشروب هم مصرف می کنند." از آيلار می پرسم مشروب خوردن را از کجا شروع کردی؟ "گروه دوستان، اولين جايی است که برای نوجوانان و جوانان در منطقه ما، خوردن مشروبات الکلی در آن شروع می شود. در خانواده های ما، بچه ها، خودشان تمايلی ندارند شروع اين کار در خانه باشد." اما بهروز، جوان تهرانی، اين تجربه را وقتی سال سوم نظری بوده، در خانه خودشان داشته است. البته جوانان زيادی هم هستند که علاقه ای به مصرف مشروبات الکلی ندارند اما بعضا خود شاهد بدست آوردن آسان آنها بوده اند. هومن، جوان مذهبی اهل تهران هم مشروب را اول بار در دوران دانشجویی اش در اهواز سر سفره دیده است. او گرچه خودش اهل خوردن مشروب نبود، اما دیده بود که به دست آوردن شراب و عرق برای بچه های جنوبی یا شهرستانی ها و تهرانی هایی که اهلش بودند و در آنجا اقامت داشتند چندان مشکل نیست.
'ام الفساد'
محدوديت های موجود، گرچه برای جوانان و افرادی که علاقه مند به مصرف مشروبات الکلی هستند، شرايط مطلوبی محسوب نمی شود، اما خيلی از مذهبی ها، اين وضع را به شرايط قبل از انقلاب ترجيح می دهند: "شب های شنبه سر پل تجريش، پر بود از آدم های مستی که تلو تلو می خوردند و گوشه و کنار خيابان استفراغ می کردند." از نظر اين افراد همه کسانی که مشروب مصرف می کنند عقل شان زايل می شود و رفتاری می کنند که دور از شان انسان است. محمد حسين، مرد ميان سالی که دوره جوانی اش را با عقايد تند مذهبی در حکومت پهلوی دوم سپری کرده است، در اين باره، خاطره دوران سربازی اش را به ياد می آورد: "وقتی برای گذراندن دوره سربازی به پادگان شيراز رفته بودم، شب های تعطيل، تفريح بچه ها دور هم جمع شدن و مشروب خوردن بود. در اين ميان بچه ها بعد از مست شدن، کارهايی می کردند که ارزششان برای ما از بين می رفت." وقتی از محمد حسين پرسيدم آيا روش قهری موجود، که به پنهانی شدن مصرف مشروبات الکلی منجر شده، از نظر عقايد مذهبی او روش درستی است، پاسخ می دهد: "بايد به گونه ای عمل کرد که نخوردن مشروب در جامعه، به صورت عادت در آيد." او می افزايد: "در کنار ايجاد محروميت ها و موانع قانونی، بايد اقدامات فرهنگی جدی هم انجام داد. به اين ترتيب تنها عده خاصی هستند که مصرف کننده پنهانی مشروب می شوند. اين گروه که در اقليت خواهند بود، همان هايی هستند که بايد به خاطرشان قوانين محدود کننده وضع شود." وی حتی پيش تر هم رفته و می گويد: "جلوگيری از مصرف مسکرات در جامعه می تواند مانند صدر اسلام مرحله به مرحله باشد." محمد حسين، يکی ديگر از راه های کاهش مصرف الکل که از آن به عنوان "ام الفساد" ياد می کند را افزايش عدالت اجتماعی می داند. به عقيده او بيشتر کسانی که مصرف کننده مشروبات الکلی هستند، برای فرار از ناراحتی های خانوادگی و شغلی به اين کار رو می آورند. به اين ترتيب به نظر او با تحقق شعار دولت جديد، يعنی عدالت محوری، يکی از مسايل گريبانگير جامعه ايران که از نظر مذهبی ها به عنوان يک معضل ديده می شود، بر طرف خواهد شد

Wednesday, October 8, 2008

سرن چيست؟ كجاست؟




سرن(CERN) بزرگترين مجموعه آزمايشگاهي دنيا در زمينه فيزيك ذرات بنيادي و فيزيك هسته اي است.اين مجموعه عظيم و منحصر بفرد در حاشيه شهر ژنو سوئيس در شهر ميرين و در مرز مشترك فرانسه و سوئيس واقع شده است.سرن در 29 سپتامبر سال 1954 ميلادي توسط سازمان اروپائي تحقيقات هسته اي شكل گرفته و در طي اين مدت نزديك53 سال توانسته نقش بسيار موثري در رشد و توسعه علم فيزيك داشته باشد.تحقيقات و آزمايشها و پژوهشهاي انجام شده در اين مركز و كسب جوايز متعدد توسط دانشمندان و پژوهشگران فعال اين مركز معتبر علمي دنيا(از جمله6 جايزه نوبل) خود نشان از اهميت سرن در عرصه تبادلات علمي دنيا دارد. دولت سوئيس بعنوان پايه گذار اصلي سرن (به همراه 11 كشور اروپائي ديگر)در پنجاهمين سال تاسيس سرن و بعنوان هديه، مركزى به نام «جهان علم و نوآورى» را كه يك مركز شبكه اى جديد و نيز مكانى براى بازديد علاقه مندان است، به اين سازمان اهدا كرد. در اين مركز تحقيقات فيزيك هسته اي و ذرات بنيادي كه مهمترين هدف آن "كشف رازهاى مبداء جهان"تعريف شده است هم اينك بيش از 3000 فيزيكدان و مهندس بعنوان كاركنان مقيم در زمينه هاي مختلف نظري و آزمايشگاهي مشغول بكار هستند.در سرن همچنين بيش از 6500 دانشمند از 500دانشگاه از 80كشور دنيا بصورت بازديدهاي كوتاه مدت به سرن مي آيند كه خود نشان از همكاري بزرگ و بي نظير علمي دانشمندان و پژوهشگران عرصه علمي جهان دارد. به گفته «چارلز كلايبر» وزير علوم و پژوهش هاى سوئيس، در50 سال گذشته سازمان اروپايى تحقيقات هسته اى كانون همايش و ملاقات دانشمندان مختلف جهان با ريشه هايى از تمامى ملت ها، فرهنگ ها، مذاهب و اقوام بوده است. كلايبر در مراسم جشن پنجاهمين سالگرد تاسيس «سرن» گفت: "در اين مركز مناقشات و دشمنى هاى سياسى به هيچ وجه راه ندارد و حكمفرمايى همين روحيه باعث شده است اين سازمان بتواند در چگونگى شكل گيرى تفكر انسان نسبت به طبيعت و آغاز جهان كمك هاى قابل ملاحظه اى داشته باشد". به جز سوئيس 11كشور اروپائي ديگر كه در تاسيس پروژه سرن همكاري داشتند عبارت بودند از: بلژيك،دانمارك،آلمان،فرانسه،يونان،بريتانياي كبير،ايتاليا،يوگسلاوي،هلند،نروژ و سوئد. و البته بعدها نيزكشورهاي اطريش (۱۹۵۹)، اسپانيا (۱۹۶۱-۱۹۶۸ و بعد ۱۹۸۳)، پرتغال (۱۹۸۶)، فنلاند (۱۹۹۱)، لهستان (۱۹۹۱)، مجارستان (۱۹۹۲)، جمهوري چك (۱۹۹۳)، اسلوواكي (۱۹۹۳) و سرانجام بلغارستان (۱۹۹۹) به عضويت آن درآمدند. اين كشورها اعضاي اصلي اداره كننده سرن هستند و از لحاظ اداري-مالي تامين كننده عمده هزينه هاي مالي سرن هستند.اين كشورها ساليانه حداقل مبلغي بالغ بر ميليون يورو پرداخت ميكنند كه صد البته بسياري از اين كشورها علاوه بر مبلغ حداقل ظظظظفوق جهت هزينه هاي بسياري از پروژه هاي سرن بصورت مستقيم و غير مستقيم مبالغ ديگري در نظر ميگيرند مثل آلمان و ايتاليا تاكنون فقط براي يكي LHC (Large Hadron Collider) از پروژه هاي سرن به اسم (LHC) تاكنون بيش از300ميليون يورو هزينه كرده اند. محض اطلاع: بزرگترين برنامه كنوني سرن،علاوه بر تحقيقات گوناگون در زمينه فيزيك هسته اي و ذرات بنيادي،اجراي پروزه بزرگ يا همان" ابرتصادم گر هادرونى"است كه بعنوان بزرگترين پروژه تحقيقاتي جهان شناخته ميشود.روز چهارشنبه 10 سبتامبر براي اولين بار پروتونها را در اين شتابدهنده به حركت درآوردند و روز 21 اكتبر كؤئس يعني برخورد دادن پروتونها را با هم انجام مي دهند و مقصود اين است كه سياهچاله ميكروسكوپي به وجود آورند تا در لحظه كوتاهي انفجار بزرگ را كه آغاز شكل گرفتن كائنات است به نمايش بگذارند. ابرتصادم گر هادرون يك شتاب دهنده ذرات با انرژى و پيچيدگى بى نظير و بى سابقه است كه نتيجه آن همكارى و مشاركت جهانى براى آشكارسازى بخش جديد پنهانى از حقيقت است. اين دستگاه يك تونل حلقوي يا دايره اي عظيم است كه در 100 متري زير زمين قرار دارد كه پيرامون آن 27 كيلومتر و قطر آن 3 متر و سانتيمتر است و آن را به دماي صفر مطلق رسانده اند يعني منفي 271درجه و در پشت تونل با 1600 آهنرباي قوي ميدان مغناطيسي بوجود آورند و به پروتونها سرعتي نزديك نور دهند . براي گرديدن در اين تونل يك پروتون بايد 90 ميليونيم ثانيه و در واقع در هر ثانيه 11000 بار دور اين تونل حركت كند. از يك ورودي تونل 2 پروتون در دو جهت مخالف وارد مي كنند و آهنربا ها به پروتونها شتاب مي دهند تا سرعتشان به نزديكي سرعت نور برسد و اين باعث مي شود كه انرژي بسيار زيادي توليد كنند بدون آنكه گرماي آن زياد شود . يعني با اينكه ميليونها پروتون وارد اين تونل مي شوند ذره اي گرما توليد نمي شود .اين 2 پروتون به هم مي خورند با انرژي بسيار زياد و اين انرژي بزرگ ذرات بسيار كوچكتري توليد ميكند و دانشمندان اميد وارند كه به ذرات ابتداي خلقت يعني به زمان يا به ذره اي كه مادر همه ذرات است برسند .اين تونل فاقد هوا مي باشد و تمام عمليات در وكيوم صورت مي گيرد وگرنه مولكولها و ذرات هوا هم در اين آزمايش درگير ميشدند وآزمايش بي نتيجه ميشد. اين ذرات باردار بسته به بزرگي تونل نزديك سرعت نور كه ميرسند سرعتشان بيشتر و بيشتر مي شود . اما در مورد سياهچاله مصنوعي مذكور كه برخي نگرانند اين سياهچاله كره زمين را ببلعد زيرا دمايي حدود يك تريليون درجه سانتيگراد ايجاد ميشود و سر و صدا بپا كرده اند. سياهچاله ها 3نوع هستند ،يك نوع سياهچاله غول پيكر كه جرم آنها ميليونها يا تريليونها بار بزرگتر از خورشيد است كه اينها در مركز كهكشان وجود دارند . در مركز كهكشان خود ما هم يكي هست . نوع ديگر سياهچاله هاي ستاره اي هستند كه بعد از انفجار ستاره اي پر جرم بوجود مي آورند و جرم اينها حدود 3 يا 4 برابر خورشبد است . به اين سياهچاله هاي مورد مطالعه سياهچاله ميكروسكوبيك مي گويند كه اندازه آنها به اندازه يك پروتون كوچك است و طبق قوانين كوانتوم هر چه اين سياهچاله ها كوچكتر باشند دماي آنها بيشتر است به طوري كه به ميليونها درجه مي رسد منتها هر چه دما ببشتر باشد عمر سياهچاله كوتاهتر است. اين سياهچاله ها يك ميلياردم ثانيه بيشتر دوام پيدا نمي كنند و اين اتفاقي است كه مدام بالاي سر ما مي افتد. ذره هاي كيهاني كه از فضا مي آيند با سرعتهاي نزديك به سرعت نور بشدت به بالاي لايه هاي جو زمين برخورد مي كنند ،به اتمها و مولكولها و همين پديده را در آنجا بوجود مي آورند و يكي از اهداف اين است كه ببينند اين پديده در آنجا چگونه صورت مي گيرد . قدرت مغناطيسي و درجه حرارتي كه از اين آزمايش بوجود مي آيد بسيار بيشتر از درجه حرارت زمين است و از يك ثانيه هم كمتر دوام پيدا مي كند .بنا بر اين مي توانيم بگوييم اين سروصداها از طرف مراجع صلاحيت دار نبوده و هيچ خطري وجود ندارد و خطر آن به اندازه برخورد پرتوهاي كيهاني در لايه هاي بالاي جو با مولكولها و اتمهاي جو زمين است و تمام پيش بيني هاي لازم شده است . نكته مهم اينكه اين دستگاه نمي تواند ما را را به زمان bigbang ببرد چون در آن شرايط انرژي بسيار بالا بوده است. و ما اگر بخواهيم آن انرژي بالا را داشته باشيم بايد قطر شتاب دهنده ما به اندازه كهكشان راه شيري باشد چون هر چه بزرگتر باشد انرژي پروتونها بيشتر مي شود .تا به حال شتاب دهنده ذرات 10 تا 15 عدد ساخته شده اما اين شتاب دهنده از همه آنها بزرگتر است و طي 15 سال ساخته شده است . اين آزمايش ابتدا در تگزاس آمريكا آغاز شد و بعد از 2 سال به سوئيس منتقل شد .6 ميليارد دلار هزينه اين آزمايش برآورد شده و حدود 70 تا 80 كشور دنيا در آن فعال هستند. نكته جالب توجه اين است كه كشور فقيري مثل پاكستان با 10ميليارد دلار هزينه و 75 دانشمند در اين آزمايش فعاليت ميكند اما كشور غني و ثروتمندي چون ايران كه در دادن كمكهاي بلا عوض به حماس وكشورهاي آفريقايي و..... مشهور است فقط با 1ميليون دلار هزينه و با 7 دانشمند و 3 دانشجو دكترا شركت مي كند و اين غير قابل توجيه است چون پيشينه ايرانيان نشان مي دهد كه در زمينه علم و دانش هميشه سرآمد بوده اند اما در دادن كمك مالي بلاعوض آنهم فقط جهت همفكر نگاه داشتن آنان با خود هيچ تجربه اي نداشته است زيرا همه مي دانند چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است و وقتي كه اكثريت مردم كشور زير خط فقر زندگي مي كنند كمك مالي بلا عوض بي معناست. دسته دوم از كشورهاي مشاركت كننده در سرن،شش كشور آمريكا،روسيه،ژاپن،تركيه،هند و اسرائيل هستند كه بعنوان ناظر در سازمان تحقيقات هسته اي سرن حضور دارند.اين كشورها هم سهم و مشاركت فعالي در انجام پروژه هاي تحقيقاتي سرن و همچنين در تامين هزينه هاي مالي و تجهيزات سرن دارند.براي مثال تاكنون ايالات متحده رقمي بالغ بر يك ميليارد دلار براي پروژه LHC هزينه كرده است. و اما دسته سوم از كشورهاي مشاركت كننده در سرن،كشورهاي غير عضو سازمان اروپائي تحقيقات هسته اي هستند كه در برنامه هاي مختلف تحقيقاتي سرن مشاركت دارند.اين دسته كه شامل 26كشور است عبارتند از: الجزاير،آرژانتين،ارمنستان،آذربايجان،بلاروس،برزيل،

چين،كانادا،كرواسي،قبرس،استوني،گرجستان،ايسلند،ايرلند،مكزيك،مراكش ،پاكستان، پرو، روماني، صربستان ،اسلوني،آفريقاي جنوبي،كره جنوبي،تايوان،اوكراين و ايران. اين كشورها بسته به توانائي هاي علمي و تحقيقاتي خود مي توانند در پروژه هاي آزمايشگاهي و نظري سرن شركت مي كنند.در حقيقت،عمده ترين بهره اين كشورها از همكاري با سرن،تماس نزديك و خارج از محدوديت هاي متداول (سياسي) با تكنولوژي نوين و كسب مستقيم و بي واسطه دانش علمي و فني است. بعد از عضويت رسمي ايران در سرن در سال2001 ميلادي و همكاري با سرن در زمينه پروژه بزرگ LHC و ساخت و تامين قطعاتي از اين پروژه هم اينك هفت پژوهشگر و سه دانشجو دوره دكترا در زمينه فيزيك ذرات بنيادي در سرن مشغول پژوهش و تحقيقات هستند و همچنين قرار است دو دانشجوي ديگردوره دكترا به اين جمع اضافه شود.لازم به ذكر است كه مشاركت انفرادي فيزيكدانان ايراني در سرن به قبل از سال2000 بر مي گردد. تخصصي تر درباره :Large hadron collider)يا LHC
پيش از اين درباره شتابدهنده خوشه هاي پروتوني LHC با محيطي بالغ بر 27 كيلومتر به مختصر گفته شد كه بزرگترين پروژه تحقيقاتي جهان به شمار ميرود.هدف از پروژه LHC ساخت دو پرتو انرژي پروتوني با انرژي بيش از Tev 7 است كه با برخورد دادن اين دو پرتو و آشكارسازي ذرات حاصل از اين برهمكنش آنها ساختار دروني مواد و ذرات بنيادي سازنده آنها شناخته شود.پروژه LHC با بودجه اي بالغ بر شش ميليارد دلار از سال1995 شروع شده و راه اندازي آن و شروع آزمايشهاي مربوطه براي انتهاي سال 2007 پيش بيني شده است. بد نيست بدانيد كه هزينه ساختماني كه اين شتابدهنده در آن نصب مي شود بالغ بر 500 ميليون فرانك سوئيس است و پيش بيني مي شود كه هزينه نهائي آن بعد از انجام تمام مقدمات و آزمايشات در نهايت بالغ بر 10ميليارد يورو شود.جزئيات بيشتر از ساختار و نحوه كار LHC موضوعي نيست كه ما بدنبال آن باشيم بلكه ميخواهيم نقش و فعاليت ايران را در ساخت اين پروژه عظيم تحقيقاتي جهان مورد بررسي قرار دهيم. قبل از هر چيزي لازم است بدانيد كه براي پروژه LHC،چهار آزمايش بزرگ با آشكارسازهاي بسيار زياد طراحي شده است كه در چهار محل تلاقي دو پرتو پروتوني قرارگرفته اند.اين آزمايشها عبارتند از:
LHCB-ALICE-CMS- ATLAS
هر كدام از اين آزمايش هاي چهارگانه شامل مجموعه عظيمي از آشكارسازهاست كه كار ساخت آنها توسط مراكز تحقيقاتي مختلف و دانشگاهها و شركت هاي بزرگ صنعتي در سراسر جهان در حال اجراست. آزمايش CMS (Compact Muon Solenoid) يكي از چهار آزمايش بزرگ پروژه LHC است.همكاري ايران در اين آزمايش در اولين قدم با ساخت قسمتي مكانيكي از آزمايش CMS با عنوان"ميز نگهدارنده اين آشكار ساز HF و محفظه استوانه اي پوشاننده آن"و با نظارت مهندسان سرن و با انتقال دانش فني مربوطه به شركت هپكو اراك بعنوان مجري اين آزمايش به انجام رسيد. اين ميز بايد بتواند قطعاتي به وزن حدود 200 تا 300 تن را تحمل كند كه اجزاي آن با فاصله ميليمتري از يكديگر باز و بسته مي شوند. اين ميز در حقيقت يك دستگاه مكانيكي با تولرانس بسيار بالا به شمار مي رود كه هزينه ساخت آن نيز برعهده ايران است.(مبلغي بالغ بر 600 ميليون تومان) دكتر محمد محمدي، متخصص فيزيك ذرات بنيادي و سرپرست گروه سازنده شتاب دهنده سرن در ژنو، كه از طرف دانشگاه فلوريدا اين مأموريت را عهده دار شده است در اين زمينه مي گويد:«براي ايران، موضوع اصلي فعاليت هاي پژوهشي از اين قبيل، دستيابي به منافع اقتصادي آني نيست، بلكه منفعت اصلي، دستاوردهاي علمي است كه از طريق مشاركت در يك پروژه علمي بين المللي، آن هم در بالاترين سطح پژوهش در حوزه فيزيك ذرات بنيادي نصيب كشورمان ميشود .»همچنين براي آزمايش CMS چهار لايه مختلف از آشكارسازهاي RPC در دو قسمت انتهائي استوانه آن در نظر گرفته شده است كه بايد سه لايه آن براي سال2007 ميلادي و لايه چهارم براي آزمايش سال2010 آماده باشند.در ساخت PRC هايCMS چهار كشور ايتاليا،كره جنوبي،چين و پاكستان همكاري ميكنند.در مورد ساخت لايه چهارم PRC هايCMS هم اكنون كشورهاي هند،ايران،كره و پاكستان مشغول بررسي براي قبول مسئوليت هستند و در نهايت با همكاري كشور ايتاليا انجام خواهد شد.در صورت موفقيت ايران در كسب مسئوليت ساخت RPCهاي لايه چهارمCMS در داخل كشور،اين پروژه اولين مشاركت آزمايشگاهي ايران در يك آزمايشگاه بزرگ بين المللي خواهد بود. در انتها لازم به يادآوري است كه بدنبال مشاركت موفقيت آميز ابتدائي ايران در CMS پروژه تور(grid) را نيز به موارد همكاري ايران و سرن نيز ميتوان اضافه كرد.در باب معرفي مختصري از پروژه تور(grid) بايد گفت كه همانطور كه وب براي به اشتراك گذاردن اطلاعات در اينترنت است،تور يك سرويس نرم افزاري براي به اشتراك گذاردن توان محاسباتي و فضاي ذخيره داده ها بين كامپيوترهاي متصل به اينترنت است و هدف نهائي از آن ايجاد يك شبكه وسيع جهاني محاسباتي و اطلاعاتي است .براي ديدن
عكسهاي اين مركز با كيفيت اينجا را كليك كنيد

Sunday, September 7, 2008

تجاوز


در روزنامه هاي پيش از انقلاب رسم بر اين بود که به جاي کلمه"تجاوز" مي نوشتند "فريب". سانسور اين را مي ‏خواست. نام کسي هم که مورد تجاوز قرارگرفته بود مي شد: فريب خورده. و داستان "فريب خوردگان" سخت جذاب ‏بود؛ به ويژه آنگاه که فريبي هم در کار نبود. همان حکايت آقاي پاليزدار که هي با "تجاوز" رو به رو شده و هي به جاي ‏‏"تجاوز" نوشته: فريب!‏ و البته در دوران جمهوري اسلامي، تنها آقاي پاليزدار ـ عضو کميته تحقيق و تفحص مجلس ـ نيست که سال هاست به ‏جاي تجاوز مي نويسد "فريب". حالا ديگراني نيز به ياد آورده اند که محمود مختاري و محمد پوينده، نويسنده بوده اند، ‏نه مهدورالدم. اين به ياد آوردن هاي رو به فزوني، ناشي از بيداري وجدان هاست يا درگيري "بي" وجدان هايي که در ‏بازي حذف به يکديگر رسيده اند با همان بي رحمي؟ ‏

آن روزها از ديدن کلمه "فريب" و "فريب خورده" مي خنديديم. خبرها به طور معمول و به نقل از زنان فريب خورده ـ ‏بخوانيم زنان خياباني ـ چنين بود: "در خيابان ونک راه مي رفتم که ماشيني جلوي پايم توقف کرد. مرد جواني پشت ‏فرمان بود که مرا فريب داد. سوار ماشين او شدم و بعد خود را در جاده ورامين يافتم. بعد او مرا فريب داد. بار اول به ‏روي خود نياوردم. بار دوم مرا به خانه دوستش برد. هر دو مرا فريب دادند. باز هم به روي خودم نياوردم. بعد با هم به ‏رستوران رفتيم و از آنجا به خانه دوست ديگر راننده. دو سه نفر ديگر هم بودند. مهماني خوبي بود؛ بعد ناگهان همه آنها ‏مرا فريب دادند..."‏ و خلاصه "فريب خورده" مي ماند و مرداني که در گوشه ديگري از شهر، يا کشور، فرياد مي زدند: فريب خورده ‏سوار مي کنيم؛ فريب خورده!‏ درست حکايت همه "پاليزدار"ها. همه آنان که سال هاست شاهد عيني و گاه شريک جرم اند و رئيس قافله و ناگهان ‏صدايشان در آمده است که: سي سال پيش سوار ماشين حکومت شدم. آقاي يزدي پشت فرمان بود که مرا فريب داد. ‏سوار ماشين او شدم و بعد خود را در دخمه واعظ طبسي يافتم.در آنجا اومرا فريب داد. به روي خود نياوردم. بعد به ‏خانه رفيق دوست رفتيم. او در آنجا همراه آقاي امامي کاشاني مرا فريب دادند. باز هم به روي خود نياوردم. بعد با هم به ‏مراسم... رفتيم. شب خوبي بود؛ روحاني. پشت همان... همه شان مرا فريب دادند...‏ حالا ما مانده ايم و "پاليزدار"ها. قرار است در شهرهاي کشور، برايمان از فجايعي بگويند که مردم يکايک مي دانند. از ‏خاک به توبره کشيده شده ايران؛ از جان هاي عزيزي که از ميانشان برداشتند که چراغ حجره خانه هاشان روشن بماند؛ ‏از نماز گزاران برهنه بر سجاده؛ از سرداران "عرق گير" بر تن و باده نوش؛ از امامان جمعه شهرهاي شکر و برنج؛ ‏از رياکاراني که در پس پرده و در خلوت همه کارهاي ديگر مي کنند؛ از...‏ و قرار است تنها تنبيه چنين دلاور مردان به خويش آمده اي هم از سه روز تا سه ماه تعطيلي باشد.چه تعطيل تابستان، ‏چه همين سه روز تعطيل هفته گذشته. و اين بازي البته که تماشاگر دارد؛ ز هر طرف شود کشته، سود است براي ‏گردانندگان اين معرکه خونين. اما....‏ اما اگر همه وابستگان رژيم گذشته، در"فريب"ها و "تجاوز"هاي حکومت شريک بودند و به همين جرم، در دادگاه هايي ‏به کوتاهي نفس، حکم مرگ گرفتند [ که بگويم نه فريب ها و نه تجاوزهايشان در اندازه هايي بود که اينک پاليزدارها ‏مي گويند و نه مکافات هايشان به حق، آنگونه که اينان را سزاست]در روزي که دير نيست، پاليزدارها و پاليزبان ها را ‏نيز سرنوشتي جز اين در انتظار نيست. اگر حکم سپهبد نصيري، مرگي بود آن چنان که مي دانيم، فلاحيان و اژه اي و ‏مرتضوي و ري شهري و... چگونه دادگاهي را بايد انتظار بکشند؟ اگر نشنيديم که فرخ رو پارسا، به قاضيان دادگاه ‏خود چه گفت؛ آيا فرصت شنيدن مدافعات وزيران آموزش و پرورشي را که حکم به تبعيد معلمان گرسنه مي دهند و حکم ‏اعدام شان را صحه مي نهند، از دست خواهيم داد؟ مدافعات وزير علومي که با پرونده هاي ساخته شده براي دانشجويان ‏مان، از اين اتاق "تمشيت" به آن اتاق "تعزير" مي رود، شنيدني نخواهد بود؟‏

و فراتر رويم؛ آيا محکوم کردن مخالفان آقاي احمدي نژاد ـ دوستي با معاويه از سر دشمني با يزيد ـ مترادف است با ‏تبرئه خود او که همين چند روز پيش، در شهر تاريخي رم، برگ ديگري بر پرونده اي افزود که ديگر چند قدمي با حکم ‏جنگ براي ميهن ما فاصله ندارد؟و باز بالاتر. آيا رهبر جمهوري اسلامي که خود بر بستن آخرين منافذ تنفسي ايران ‏صحه مي گذارد، چرا که تنها گوشه اي از فجايعي را مي گويند که اينک اشگ به چشم آقاي پاليزدار آورده، در انتظار ‏تبرئه است؟ مي گويند محمد رضا پهلوي، در اوج تظاهرات سال 57 با هليکوپتر بر فراز تهران، پرواز کرد و چون مشت هاي گره ‏کرده مردمان بديد، از همراهان پرسيد: من با اين مردم چه کرده ام؟آقاي خامنه اي! شما هم نمي دانيد با مردم چه کرده ‏ايد؟ شما نيز تفاوت "فريب" و "تجاوز" را نمي دانيد؟ باور کنيد بيش زماني نمانده است که فيلم "فريب خورده و رها شده" شمايان را نيز بسازند. از اندک فرصت باقي مانده ‏براي برخورد با "اين گروه خبيث" بهره بگيريد. اين فرصت هميشگي نيست.

كفه سنگين تر ترازوي عدالت


چهار فعال حقوق زن، پروین اردلان، جلوه جواهری، مریم حسین‌خواه و ناهید کشاورز که پرونده آن‌ها در شعبه سیزده دادگاه انقلاب تحت رسیدگی بود به شش ماه حبس تعزیری محکوم شدند. در مورد درخواست تجدید‌نظر برای این حکم و وضعیت آتی این پرونده با نسرین ستوده، یکی از وکلای این چهار فعال حقوق زنان و جلوه جواهری از فعالان حقوق زنان گفت و گو کردم. اگر این حکم به دادگاه تجدید‌نظر برود و عیناً تایید شود، موکلان من خانم‌ها: پروین اردلان، جلوه جواهری، مریم حسین‌خواه و ناهید کشاورز هر چهار نفر به دلیل فعالیت فرهنگی و اجتماعی‌شان باید راهی زندان شوند و شش ماه را در زندان به‌سر برند. اما بنده به اتفاق سرکار خانم عبادی و سرکار خانم لیلا علی‌کرمی که وکالت این پرونده را بر عهده داریم در مهلت قانونی اعتراض خودمان را به دادگاه تجدید‌نظر خواهیم داد. امیدوارم دادگاه تجدیدنظر به جنبه‌های قانونی این پرونده توجه کند و برای موکلان من حکم برائت صادر کند. شما و خانم عبادی، ۱۲ مرداد امسال در جلسه دادگاه حضور داشتید، محتوای دقیق این اتهامات چه بود و دفاعیاتی که شما ارائه کردید چگونه بود؟ در مرداد که جلسه دادگاه رسیدگی به اتهام این چهار فعال جنبش زنان تشکیل شده بود، اتهامی که علیه آن‌ها مطرح شد فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی بود و آیتم اصلی اتهام فعالیت این چهار نفر در سایت‌های زنستان و تغییر برای برابری بود. اساساً قانونی برای منع فعالیت سایت‌های اینترنتی و این‌که چه عملی در این سایت‌ها جرم محسوب می‌شود تا امروز نداشته‌ایم‌. همچنین محاکمه و محکومیت افراد به دلیل بیان عقیده‌شان، خلاف قوانین بین‌المللی دولت ایران است که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق حقوق مدنی و سیاسی ذکر شده و ایران به هر دوی این اسناد بین‌المللی پیوسته است. پیش از این برای آقای یعقوبعلی هم یک سال حبس تعزیری صادر شده بود که گویا در دادگاه این حکم تغییر کرد. آیا این حکمی نظیر احکام این چهار نفر فعال حقوق زن است و اساساً این تغییر برای حکم آقای یعقوبعلی چگونه بود؟ متاسفانه دادگاه تجدید‌نظر، حکم دادگاه بدوی را بدون توجه به دفاعیات وکلای پرونده عیناً تایید کرد. یعنی یک ‌سال حبس را تایید کرد. مع‌هذا اجرای حکم را به مدت چهار سال به حالت تعلیق درآورد و همچنین مقرر داشته است که آقای یعقوبعلی هر چهار ماه یک‌بار خودشان را به اداره‌ی اطلاعات محل خودشان معرفی کند. این نحوه نظارتی شدید و مدت تعلیق طولانی، خود تعجب‌برانگیز بود. آقای امیر یعقوبعلی در سال گذشته در زمانی که مشغول جمع‌آوری امضا در پارک بودند بازداشت شدند و به دلیل فعالیت برای جمع‌آوری امضای کمپین یک میلیون امضا به یک سال حبس محکوم شدند که از نظر ما مجازات سنگین و غیرقانونی بود. اما جلوه جواهری یکی از چهار فعال حقوق زن که به موجب این پرونده برای وی شش ماه حبس تعزیری صادر شده، در مورد نامشخص بودن اتهامات خود می‌گوید: اولاً اتهام، در رابطه با کارکردن به‌طور مشخصی در سایت «تغییر برای برابری» و «زنستان» بود. برای برخی «تغییر برای برابری» و برخی «زنستان» بود، منتهی هیچ اشاره‌ای نکردند که به کدام مقاله و کدام واژه اعتراض می‌کنند. حتی خانم عبادی در دفاعیات، تاکید کردند که باید بگویید کدام مقاله و حتی کدام واژه بوده است و به چه دلیل شما آن واژه را برخلاف امنیت ملی دیدید. به هر حال در بازپرسی‌ها گفته بودیم این اتهامات را قبول نداریم و در آن‌جا هم مشخص نشده بود. اتهام خیلی کلی است و خیلی مشخص نیست و می‌توان گفت فقط یک اتهام است. منظورم این است که در قوانین ما هیچ جرمی برای آن در نظر گرفته نشده است. انتظار شما از احکام بدوی و تجدید‌نظر در مورد فعالان حقوق بشر چه بود. و حکم دادگاه چگونه باید باشد و تاکنون احکام چگونه بوده است؟ فکر می‌کنم با آن واقعیت پرونده جور در نمی‌آید و بیشتر مسایل سیاسی حکم‌ها را زیاد کرده است. ما ۳۳ نفر در تاریخ ۱۳ اسفند برای چیز مشخصی، احکام مشخص و واحد جمع شده بودیم. نشان می دهد که یک مساله‌ی دیگری پرونده‌ها را هدایت می‌کند و هیچ ربطی به اتهامات و حتی دفاعیات ما ندارد. به هر حال این قضیه جدیدی است یعنی الان همان ‌کاری را می‌کنند که با دانشجوها کردند و نمی‌توانند ببینید ما قانون را نمی‌شکنیم. نمی‌توانند ما را به‌طور قانونی دستگیر کنند. اتهاماتی می‌زنند که واقعاً به کار ما ربطی ندارد. می‌خواهند طور دیگری جلوی فعالیت‌های مسالمت‌آمیز ما را بگیرند.
منبع: رادیو زمانه

Friday, July 18, 2008

!قانوني (قانون اساسي)كه از ياد رفته يا ارزش واقعي ندارد ؟


"حکم به مجازات و اجراء آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موحب قانون باشد". اين عبارتي است که اصل ‏سي و ششم قانون اساسي جمهوري اسلامي را به خود اختصاص داده است. اين اصل در واقع ترکيب بندي به زبان ‏فارسي از يک قاعده مشهور حقوق کيفري است که به "اصل قانوني بودن جرم و مجازات" شهرت دارد. اين قاعده ‏گرچه به جهت بداهت عقلاني از اصول فراگير حقوق کيفري در تمامي نظام هاي حقوقي جهان به حساب مي آيد ‏ليکن به دليل تعابير مختلف از مفهوم "تعزير" در حقوق اسلامي با ترديد مواجه است، با اين حال امروزه قريب به ‏اتفاق حقوقدانان اسلامي اين اصل را به جهت انطباق با مباني عقلاني پذيرفته و ورود آن به نظام حقوقي کشور به ‏ويژه در ماده 2 و 11 قانون مجازات اسلامي مويد شرعي بودن آن نيز هست. ‏براساس اين قاعده اولا عناوين مجرمانه بايستي پيش از ارتکاب آنها توسط متهم به واسطه گذر از يک سازوکار ‏قانوني و مشروع (در دنياي امروز: دموکراتيک) به "قانون" تبديل شده باشند و پس از اعلام آنها در صورت ‏ارتکاب آن عنوان مجرمانه از سوي هريک از شهروندان، دادگاه صالح حق رسيدگي داشته و در صورت وجود ‏دلايل کافي مي تواند حکم به محکوميت متهم کند. ثانيا بر اساس قاعده مذکور "تعيين مجازات و اجراي مجازات" ‏نيز بايستي مطابق با قانون باشد، يعني در شرايطي هم که دادگاه صالح فعل يا ترک فعل ارتکاب يافته از سوي ‏متهم را جرم اعلام مي کند مجازاتي که مقام قضايي براي مجرم در نظر مي گيرد نمي تواند بر اساس تشخيص ‏شخصي او باشد بلکه بايستي به موجب قانون بوده و همچون تعيين عنوان مجرمانه در قانوني از پيش به اطلاع ‏عموم رسيده باشد. ‏سابقه تاريخي اين اصل حقوقي به قرن هجدهم و اروپا باز مي گردد. هرج و مرج حاکم بر مجازات و کيفر ‏مجرمان، مجازتهاي بي تناسب و نامساوي، جرم انگاري هاي بي رحمانه و بي منطق که همگي باعث از ميان ‏رفتن کرامت و آزادي انسانها شده و عملا جان و مال افراد جامعه را به کالايي بي ارزش نزد حاکمان بدل مي ‏ساخت، اين ايده را در انديشه ها و آثار فلاسفه و حقوقداناني چون "بکاريا" و "منتسکيو" مطرح ساخت. آنان که ‏بر "مهار قدرت مطلقه" و "حفظ حقوق و کرامت انسان" پاي مي فشردند تاکيد داشتند که "هر شهروندي بايد بداند ‏چه موقع گناهکار و چه موقع بي گناه است" و " تنها برپايه قوانين مي توان کيفرهاي متناسب با جرايم را تعيين ‏کرد و اين اختيار خاص تنها به قانونگذار که نماينده جامعه است تعلق دارد" (سزار بکاريا، رساله جرايم و ‏مجازاتها). ‏با اين حال چنين اصلي که امروز "بداهت" مهمترين ويژگي آن است، در امور جاري کشور ما مکررا نقض شده و ‏ماموران قضايي و حکومتي که مسئول حفظ آزادي ، کرامت و مالکيت افراد بر جان و مالشان هستند به دليل آنکه ‏حفظ اين ارزشها در نظام تعليمي آنها و نيز در سياستهاي کلي سيستم حاکم جايگاهي ندارد، به اشکال و انحاء ‏مختلف اين اصل آشکار را که متضمن آزادي و تامين حقوق شهروندي افراد است را نقض مي کنند. از باب تمثيل مي توان نمونه هاي فراواني را براي اثبات اين مدعا يادآور شد، نمونه هايي که به طور روزمره ‏هريک از ما با آنها مواجه شده و از کنار آن عبور مي کنيم. در برابر بسياري از ادارات دولتي و نهادهاي ‏حاکميتي، يعني مراکزي که شهروندان با عنوان تشريفاتي "ارباب رجوع" به آنها مراجعه مي کنند و آنها با بهره ‏برداري از ماليات و ثروت هاي ملي تشکيل مي شوند تا به امور اجتماعي شهروندان سامان دهند، با اين عبارت ‏مواجه مي شويد که "از پذيرفتن خانم هاي بدحجاب معذوريم" يا اينکه "از ارائه خدمات به خانمهاي بدحجاب ‏معذوريم" در اين حالت مثلا فرض کنيد خانمي را که براي حل مشکل مالياتي خود به اداره ماليات رجوع مي کند ‏اما تشخيص "بدحجابي" از سوي نگهبان آن اداره باعث مي شود تا آن نهاد خدمت گر دولتي از ارائه خدمات با آن ‏خانم "معذور شود".‏‏ اين عبارت به شکل جالب توجه تري بر روي درب ورودي يک کلانتري نظر نگارنده اين سطور را به خود جلب ‏نمود، جايي که بر روي کاغذي نوشته شده بود " از آنجا که بدحجابي جرم است، پذيرش و ارائه خدمات به بانوان ‏بدحجاب امکان پذير نيست". نيروهاي انتظامي به عنوان ضابطان قضايي بخشي از نظام حقوقي در هر کشوري ‏هستند، جزيي مهم و تاثيرگذار که از آنها به عنوان نزديکترين لايه برخورد شهروندان و حاکميت در مسايل حقوقي ‏ياد مي شود. با اين حال و با اين فرض که ماموران کلانتري مذکور به شکل خودسر و بدون توجه به يک ‏دستورالعمل خاص به چنين عملي دست زده اند حداقل بايد تاسف خورد به حال جامعه و سيستم حقوقي که ماموران ‏و متصديان اش هرچند در يک جزء کوچک با چنين اصل حقوقي واضح و روشني بيگانه اند و از کمترين حد از ‏‏"عقل حقوقي" عاري اند. ‏گويا ماموران انتظامي اين کلانتري و هر نهاد حکومتي ديگري که چنين عباراتي را در برابر ديده گان شهروندان ‏قرار مي دهند، فراموش کرده اند که "هرکس" نمي تواند و حق ندارد که در جامعه به ايفاي نقش"قاضي" بپردازد. ‏به اين ماموران ، کارمندان و مديران آموزش داده نشده است که "خدمات اجتماعي" از هر نوع که آنها به ارائه آن ‏مشغولند يک "حق شهروندي" است که سلب آن به عنوان يکي از انواع مجازاتها مانند اعدام، حبس و شلاق و ... ‏در قانون در نظر گرفته شده است و بر اساس همان اصل مشهور "قانوني بودن جرم و مجازات" مذکور در اصل ‏سي و شش قانون اساسي تنها دادگاه صالح حق دارد جرم را تشخيص داده و امر به مجازات نمايد. لذا هر کارمند ‏دولتي حق ندارد بر اساس روحيات، نوع تفکر و ... خود با تشخيص وقوع جرم بدحجابي، بانوان محترم جامعه را ‏از حق برخورداري از حقوق اجتماعي و خدمات اجتماعي محروم نمايند. درعين حال شايد جالب باشد که بدانيد ‏در ماده اي از قانون مجازات اسلامي نيز که به عنوان منبعي براي قانوني جلوه دادن "جرم بدحجابي" در نظر ‏گرفته شده است، مجازات محروميت از حقوق اجتماعي براي چنين جرمي در نظر گرفته نشده است.؟؟؟؟؟؟

پارس روح باستاني ايران زمين

نشریه آمریکایی نشنال جئوگرافیک در آخرین شماره خود مقاله ای با عنوان «پارس، روح باستانی ایران» به چاپ رسانده است که در آن نویسنده به شرح سفر خود به ایران و نقاط باستانی آن می پردازد و اینکه ایرانیان تا چه اندازه هویت خود را در پیوند با ایران باستان می بینند. نویسنده این مقاله، مارگریت دل گوویدیچه است که با تشریح سفر خود به تخت جمشید، مقر امپراتوری هخامنشی، می نویسد: آنچه که بیش از همه در ویرانه های پرسپولیس (تخت جمشید) جلب توجه می کند فقدان نمادهای خشونت است. در میان سنگ تراشی های این بنا شمایل سربازان را می بینید بدون آنکه در حال جنگ باشند، اسلحه ها را می بینید بدون آنکه در حالت حمله باشند. پیکره های دیگر صحنه اجتماع مردم از ملل گوناگون را تصویر کرده اند که با حمل هدایا و چهره هایی صلح طلب دست بر شانه یکدیگر نهاده اند. در دوران باستان که به خشونت و جنگ های بی رحمانه شهرت دارد، به نظر می رسد تمدنی که مرکز آن تخت جمشید بود سرزمینی آرام و در برگیرنده مردمان گوناگون بوده است. امروزه برای بسیاری از ایرانیان این ویرانه ها یادآوری مهم از اجداد باستانی آنهاست و اینکه آنها چگونه می زیستند و چگونه رفتار می کردند. این نشریه آمریکایی خاطر نشان می کند: پارس یک امپراطوری بزرگ بود که با تصرف سرزمین های دیگر قدرت خود را تثبيت کرد ولی در عین حال شاید اولین امپراطوری باشکوه دوران باستان و پیشرفته ترین تمدن آن دوره هم بود. نویسنده مقاله می گوید: در سفر خود به ایران در جستجوی پاسخ به این سوال بودم که ایرانیان امروزی تا چه حد هویت خود را در پیوند با ایران باستان می بینند. در عین حال برایم جالب است بدانم کشوری که در غرب به عنوان خطری برای صلح و با حکومتی یاغی تلقی می شود در درون چگونه است و خود را در دنیای امروز چگونه می بیند. وی با تشریح هویت ملی ایرانیان می گوید: هویت ایرانیان از عناصر گوناگونی تشکیل شده، بخشی هویت باستانی ایرانی است، بخشی هویت اسلامی و بخشی دیگر متاثر از الگوهای غربی است. نکته در این است که این عناصر گاه متضاد همه با هم در وجود ایرانیان جمع شده اند. نویسنده سپس سفرنامه خود را بازگو کردن داستان آن گروه از ایرانیانی می داند که سعی می کنند تمام هویت خود را با عناصر به یادگار مانده از ایران باستان توضیح دهند. به گفته وی، این ایرانیان، شعر و شراب و عشق و ترانه را می ستایند هرچند در محیطی زندگی می کنند که عناصر فرهنگی دیگری بر آن غالب است. انطباق به شیوه ایرانی در مدتی که من در ایران بودم دو دانشگاهی ایرانی تبار آمریکایی به اتهام تحریک به اقدامات ضد حکومتی در ایران بازداشت شده بودند. آنها البته بعدا آزاد شدند. در آمریکا از من می پرسند مدتی که در ایران بودی نگران نبودی؟ اما در ایران من مهمان ایرانیان بودم و این یعنی بهترین و محترمانه ترین موقعیت. در ایران همه چیز و بهترین چیزها برای مهمان است. هر جا که پا می گذاشتم میزبانان در نهایت لطف به من توجه و کمک می کردند. هر چند در نهایت دریافتم که بخشی از این رفتار به قول خود ایرانیان تعارف است که در فرهنگ آن مردم بسیار ریشه دار است. در عین حال به سختی می توان از نیت واقعی افراد در پس این پرده تعارف با خبر شد. به قول یک فعال سیاسی ایرانی که در تبعید زندگی می کند، ایرانی ها به دلیل فشار نظام های سیاسی در طول تاریخ و برای پرهیز از مواجهه با خطر به خوبی آموخته اند که در هر شرایطی نیات حقیقی خود را برملا نکنند. جغرافیا، سرنوشت تاریخی در حقیقت تاریخ طولانی ایران مملو از جنگ، اشغال و مبارزه با بیگانه است و دلیل آن موقعیت جغرافیایی این سرزمین است. ایران در مرکز هر محوری است که قدرت و تمدن های شرقی را به مدیترانه یا قدرت های غربی وصل می کند. هر کشمکش نظامی، داد و ستد تجاری و یا امتزاج فرهنگی که بین این قدرت ها در طول ۲۵ قرن گذشته روی داده، تاثیر خود را بر ایران برجای گذاشته است. عامل دیگر ثروت و موقعیت استراتژیک این سرزمین است. امپراطوری ایران باستان سه بار توسط سه سلسله مختلف تاسیس و بعدها به دست دشمن نیرومند تر سرنگون شد. این سرزمین حمله و اشغالگری اعراب، مغول ها و ترک ها را تجربه کرده است. با این وجود از نگاه آن دسته از ایرانیان که خود را با هویت باستانی – ملی تعریف می کنند اشغال و سلطه اعراب بیش از همه تاثیر گذار بوده است. تلاش برای حفظ هویت ایرانی و یا احیاء آن پس از هر اشغال خارجی، از نگاه ایرانیان ملی گرا کلید نجات فرهنگ این کشور بوده است. آنها می گویند در طول تمام این دوره های اشغال نتیجه همیشه این بود که قوم متجاوز در فرهنگ ایرانی حل می شد نه اینکه فرهنگ ایرانی تابع فرهنگ متجاوز شود. ایرانیان به این ظرفیت فرهنگی خود که ناشی از انعطاف پذیری آن و هوشمندی رهبران آن است می بالند. به آراتا خوش آمدید شواهد باستان شناسی نشان می دهد که اولین ساکنان دائمی حدود ده هزار سال پیش در ایران مستقر شدند و به گفته برخی، نام «ایران» از کلمه آریایی سرچشمه می گیرد، که قومی بود که حدود ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد از شمال به سرزمین امروزه ایران مهاجرت کرد. صدها لایه تمدن های اولیه در خاک ایران روی هم انباشته شده است و مسلما باستان شناسی در آینده شواهد بیشتری از جزییات آن را روشن خواهد کرد. تازه ترین مورد از این کشفیات در حوالی شهر جیرفت بوده که نشانه هایی از تمدن پنج هزار ساله را در آن منطقه کشف کرده است. تمدنی به قدمت تمدن اولیه بین النهرین. برخی از کارشناسان باستان شناسی با اشاره به شواهد بدست آمده از این منطقه حدس می زنند که این بازمانده تمدنی است به نام «آراتا» که موجودیت آن به حدود ۳۷۰۰ سال قبل از میلاد باز می گردد. در مطالعات باستان شناسی، آراتا معروف است به ناحیه ای که بسیاری از اشیا و صنایع دستی از آنجا به بین النهرین رسیدند. نوستالژی ابرقدرت آنچه که از دوران ایران باستان در ذهنیت امروز ایرانیان بیش از همه یادآوری می شود نقش امپراطوری ایران در پایه گذاری مفاهیمی مثل آزادی و حقوق بشر است. به اعتقاد ايرانيان، امپراطوری هخامنشی با پيروان ساير اديان و اقليت های نژادی مدارا می کرد. در قلمرو اين امپراطوری که در اوج خود از رودخانه ايندوس در هند تا سواحل مديترانه در فلسطين و مصر را در بر می گرفت بيش از ۲۰ ملت متفاوت در آرامش و تحت حاکميت پاسارگاد مرکز امپراطوری زندگی می کردند. برخی از کارشناسان می گویند تبدیل شدن موضوع برنامه هسته ای دولت به یک شعار یا خواسته ملی شاید نمونه ای از همین نوستالژی باشد. با وجودی که در طول تاریخ بارها مرزهای سرزمین پهناور ایران کوچک و کوچکتر شده اند ولی آن پیش زمینه تاریخی که روزی ایران ابرقدرتی بود در ذهنیت بسیاری از ایرانیان عمل می کند. سابقه این دوران پرشکوه به پادشاهی کوروش باز می گردد و سمبل آن استوانه ای سفالی است که روی آن فرمان کوروش حک شده. اصل این استوانه در موزه بریتانیا در لندن و یک کپی آن در مقر سازمان ملل در نیویورک است. روی این استوانه، متنی به خط میخی حک شده که به منشور کوروش مشهور است و در آن پادشاه ایران با ممنوع کردن برده داری و سرکوب در هر شکل آن، ممنوع کردن غصب اموال مردم و دادن حق انتخاب به ملت ها برای پیوستن به قلمرو امپراطوری، احترام حکومت ایران باستان را به مبانی آزادی و حقوق مدنی به نمایش می گذارد. این متن از نگاه سیاسی اولین منشور حقوق بشر و مدنیت در تاریخ است. اما در دهه های اخیر که ایران به دلایل سیاسی، حداقل در غرب، چهره دیگری پیدا کرده ایرانیان می کوشند خود را از این کلیشه ها دور کنند. اولین چیزی که بسیاری از ایرانیان به یک شهروند کشورهای غربی می گویند این است: ما ایرانی هستیم و نه عرب. و شاید به همین دلیل است که به گفته برخی مورخان، ایرانی ها با وجود تبعیت از دین اعراب در نهایت با وجود حفظ مسلمانی به دنبال ساخت مذهب دیگری بودند که در چارچوب اسلام، آنها را از اعراب متمایز سازد و آن مذهب شیعه بود. وجهه ملی فردوسی زبان ایرانیان فارسی است. هرچند این زبان از عربی تاثیر فراوانی گرفته ولی جوهره آن پارسی کهن است. ایرانیان حفظ و احیای زبان خود را مدیون فردوسی می دانند. فردوسی برای ایرانیان مثل هومر برای یونانیان است. ایرانیان شاعران خود را می ستایند از فردوسی گرفته تا حافظ، سعدی، رومی (مولانا) و عمر خیام. زبان شعر و ادبیات در زمان اشغال ایران در طول تاریخ وسیله مقابله با مهاجم و حفظ هویت ملی بود. شاهکار فردوسی کتاب شعر طويلی است به نام «شاهنامه» که در برگيرنده داستان های حماسی دوران حکمرانی ۵۰ پادشاه ايران است که در نهايت با هجوم اعراب به پايان می رسد. در اين ماجراها هميشه نقش شخصيت پهلوانان و قهرمانان ايران از نقش پادشاه مهمتر و ارزنده تر است. شاهنامه چنان محبوب است که تقريبا هر ايرانی از هر قوم و تبار با هر حدی از آشنايی با کتاب و ادبيات بخشی از داستان های آن و ابياتی از اشعار آن را در حافظه خود دارد. شايد حفظ يکپارچگی ايران بعد از ۲۵ قرن و اين همه حوادث تاريخی را بايد مديون يگانگی زبان آن دانست. ولی شايد بتوان به اين نتيجه نيز رسيد که ايرانيان به اين عادت کرده اند که خود را با شرايط دشوار سياسی، از اشغال خارجی گرفته تا سلطه حکومتی نامطلوب، انطباق دهند بدون آنکه از آرزوها و ارزش های فرهنگی خود دست بردارند. برای آنها پس از حدود ۱۰ قرن هنوز فردوسی سمبل اين انطباق است، به اين معنا که «بيگانه» يا «خصم» ممکن است خاک من را کنترل کند ولی درون من هميشه مستقل و ايرانی خواهد ماند.؟؟؟؟؟؟؟

Monday, June 2, 2008

وكالت از مجرم دفاع از جرم نيست؟!!!!؟............


يکي از سخت ترين پرسشها و البته بدترين پرسشهايي که در اين چند سال اخير در گير و دار پرونده زنان يا نوجوانان ‏اعدامي با آنها درگير بوده ام اين گفته است: "تو خودت را بگذار جاي پدر و مادري که فرزندشان به قتل رسيده است. چه ‏احساسي پيدا مي کني؟ چه خواسته اي در برابر قاتل آنها داري؟ و..." ‏‏ اين سوال سخت و هم غير منطقي است. سخت است زيرا بدون شک قرار گرفتن هر کسي در شرايط پدر و مادري که ‏نتيجه زندگي شان را از دست داده اند، دشوار و حتا غير قابل تصور است. اما اين سوال بد است. زيرا قرار نيست کساني ‏که درترويج حقوق بشر تلاش مي کنند و همين طور کساني که براي قانون – تغيير يا تحکيم قانون- فعاليت مي کنند، خود ‏را در شرايط افرادي قرار دهند که از بغض و دلتنگي و کينه و نفرت و عشق به عزيزترين افراد زندگي شان انباشته شده اند ‏و مسلما در شرايط عادي تصميم گيري قرار ندارند. فرقي نمي کند حتا اگر ما نيز در اين شرايط قرار بگيريم، بيشاز اين که ‏به فکر حق يا عدالت باشيم، در فکر فرو نشاندن عطش انتقام خود خواهيم بود.‏ البته که اين، به معني ناديده گرفتن حقوق افراد متضرر ( فرد کشته شده و خانواده وي ) نيست. اما اين که در قانون ما، در ‏ازاي رضايت صاحب خون، فرد مجرم، آزاد مي شود، مشکل ديگري است که بايد در جاي خود به آن پرداخت. در واقع ‏مساله اي که ما در حال حاضر با آن روبروييم، مساله حکم اعدام نگرفتن نوجوانان است ( نه فقط اجرا نشدن حکم ايشان) و ‏مسائلي که براي تحقق عدالت و انصاف و رعايت حقوق افراد زيان ديده بايد وضع، شود در واقع مرحله اي بعد از نجات ‏اين افراد است.‏ بنابراين حمايت از قاتل، وقتي به منظور تامين امنيت جاني افرادي که در نازلترين شرايط دسترسي به هرگونه امکان دفاع ‏براي ادامه زندگي هستند، بنوعي تضمين کننده حقوق انساني، براي افراد ديگر جامعه نيز هست. وقتي حق، براي فردي که ‏همه از او روگردانند، رعايت شود، مسلما براي افرادي که توان بيشتري براي دستيابي به حقوق انساني شان دارند نيز ‏رعايت خواهد شد. بنابراين تعبير کردن دفاع از مجرم، به حمايت از جرم، به نظر غير منصفانه و بدور از واقع نگري ‏است. زيرا بدون شک هرگز هيچ مدافع حقوق بشري خواهان مجازات نشدن يک فرد قاتل نيست. بلکه آنچه ايشان خواهان ‏انند، اولا دادرسي در شرايطي عادلانه، طي شدن رويه قضايي منصفانه و قابل کنترل از سوي نهادهاي نظارتي، و بعد ‏اختصاص دادن مجازاتهاي جايگزين براي نوجوانان بزهکاري است که در آغاز نوجواني و جواني و عمدتا بر اساس يک ‏حادثه پيش بيني نشده، گرفتار بند و زندان و اعدام شده اند. اگر چه مقوله صدور حکم اعدام براي نوجوانان را بايد در زير مجموعه همه محکوم شدگان به اعدام و قصاص قرار داد، ‏اما در عين حال يک تفاوت مهم نيز با اعدام بزرگسالان در آن مستتر است. و آن حمايت قانون – چه در سطح داخلي و چه ‏در سطح بين المللي- از عدم صدور حکم اعدام براي چنين افرادي است. ‏ اما نکته تعجب برانگيزي که در اين زمينه و بر اساس تجربه شخصي ام در بسياري از محافل خصوصي و غير خصوصي ‏و در گفت و گو با افراد مختلف – از همه رده هاي اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي – با آن روبرو بوده ام و دليل نوشتن اين ‏سطور نيز بوده، اين است که مساله اعدام افراد در کشور ما يکسويش به قانون و رويه هاي قضايي درست يا نادرست بر ‏مي گردد. اما روي ديگر اين سکه فرهنگ اعدام پذيري در افکار عمومي ماست. گويي در ذهن مردم نيز خون را جز با ‏خون نبايد شست. ‏جمله اي که در نخستين پاراگراف اين مقاله نقل کرده ام، جمله اي است که به کرات آن را از زبان کساني شنيده ام که اگر ‏وارد گفت و گو با ايشان نمي شدم امکان نداشت باور کنم که در تحصيل کرده ترين اقشار جامعه ما نيز تا بدين حد موافقت با ‏اعدام – فارغ از سن محکوم- وجود داشته باشد. آنها با تعجب از من مي پرسند تو چرا مخالفي؟! ‏ اين تجربه شخصي نشان مي دهد که پديده اعدام همان قدر که پديده اي است که اجراي آن به عهده بخشي از حاکميت است ‏‏(تلفيق دو قوه قضائيه و مجريه)، همان قدر نيز پديده اي اجتماعي و مورد اتفاق نظر بسياري از مردم است. بطوري که ‏همان قدر که بايد خواستار رويکرد حقوق بشري تري در قانون بود، به همان ميزان نيز بايد به جايگزين کردن شيوه هاي ‏مجازات افراد در فرهنگ عمومي کار کرد.‏ جدا از اين باور که خشونت، خشونت مي آفريند و سلامت عمومي جامعه مهمتر از عطش افراد داغديده اي است ( که بدون ‏شک حقوق آنها نيز بايد از طريق مجازاتي در خور جرم براي قاتل، تامين شود)، ده ها دليل ديگري نيز مي توان عنوان ‏کرد که هرگز و هيچ جايي در دنيا اعدام افراد، براي جامعه امنيت و آرامش عمومي به همراه نياورده است. آمارها هرگز ‏حتا از کاهش متناسب جرم با اعدام ها سخن نگفته اند و... اما به نظر مي رسد سوء تفاهم ها در درک فعاليت مدافعان حقوق ‏بشر و مخالفان صدور حکم اعدام براي نوجوانان، تا حدي است که عده اي از آن تعبير به مخالفت با دين مي کنند و عده ‏ديگر آن را نوعي حمايت از جرم و حتي ترويج جرم! و ناديده گرفتن حقوق زيان ديده در بزه و نيز در غير منصفانه ترين ‏شکل، اسطوره ساختن افراد مجرم تعبير مي کنند.‏ حتا باور اين که در برابر هر تغييري، مقاومت وجود دارد نيز توجيه کننده اين نگاه نيست و اگر چه بايد به نقد و انتقاد ‏احترام گذاشت و آن را تبيين کرد و مورد توجه قرار داد، اما به گمانم در تعامل با اين گروه اول، درک مشترک، از همان ‏ابتدا شکل نگرفته است.‏ به طور مثال در نمايشگاهي که در آبان ماه 85 براي دلارا دارابي، دختر نقاش محکوم به اعدام برگزار کرده بودم، برخي ‏از بازديدکنندگان نمايشگاه و برخي از خوانندگان نوشته هايم درباره دلارا، بيش از آن که به انگيزه اين کار و شرايط دختري ‏فکر کنند که آخرين دست و پايش را مي زند، "حتا نه براي زنده ماندن" که براي خوانده شدن دوباره پرونده اش و ‏صداهايي از او که شنيده نشد، به اين فکر مي کردند که ما از او هنرمندي اسطوره اي ساخته ايم که جرمش را در پشت اين ‏اسطوره سازي پنهان کنيم! ‏ اين، ديدن روي ماجرا و ناديده گرفتن عمدي و غير عمدي هدف و انگيزه است. چنانچه مخالفت با اعدام در بسياري از ‏کشورهايي که اعدام افراد در انها غير قانوني است، نه با هدف ترويج جرم صورت گرفته و نه چنين نتيچه اي در پي داشته ‏است.چه رسد به نوجواناني که که حتا با وجود حمايت قانون، حقوقشان در رويه هاي قضايي پايمال شده است.‏ ‏ در دادگاه هاي کيفري ما، خبري از حضور هيات منصفه اي که به قاضي براي اخذ تصميم درباره زندگي و مرگ افراد، ‏پيشنهاد و نظر کاربردي يا مشورتي بدهند، نيست. با وجود پرونده هاي بي شماري که در انتشار نتيجه دادرسي اند و ‏بسياري از آنها از اطاله دادرسي رنج مي برند، ناديده گرفته شدن حق انساني و قانوني حداقل 107 نوجوان در زندانهاي ما ‏مي تواند از طريق همين فعاليتها به چشم بيايد و مراجع قضايي را به فکر اساسي تري براي تغيير اين رويه نادرست قضايي ‏وادارد. اين امر، نه منافاتي با باورها و عقايد ديني افراد دارد و نه دليل بر جرم پروري است.‏ البته براي بسياري از مدافعان حقوق بشر، بويژه کساني که در داخل ايران و تحت سخت ترين فشار ها فعاليت مي کنند، اين ‏نيش و آن نوش، هردو آشناست. اسفندياري بايد رويين تن که تاب آورد اين ميدان را که زخم زبان آن کاري تر از زخم ‏نيشتر مي افتد.‏ اين همه گفتم، تا به اين نتيجه برسم که بايد از آغاز مي گفتم:‏سعيد جزي، چهارمين نوجوان محکوم به اعدام نيز در سال 87 در فهرست دستور گرفتگان حکم، قرار گرفت. درباره او ‏پيش از اين در همين سايت روز نوشته ام. به جز او دلارا دارابي، بهنود شجاعي و بهنام زارع نيز حکمشان در مرحله اجرا ‏قرار دارد. جدا از بخشيدن يا نبخشيدن صاحبان خون، مساله ايشان مساله اي حقوقي و قانوني است. آنها از چشم قانون اعدام ‏نمي شوند بلکه اين رويه قضايي جاري در کشور ماست که آنها را به سمت دار مي برد.‏ آنچه در اين نوشته به دنبال آن بودم تاثير پنهان فرهنگ عمومي اعدام پذيري و تعامل آن با اين رويه قضايي است. مهم ‏نيست کدام بر ديگري تاثيرگذارتر بوده اند و مهم نيست کدام بايد زودتر خشونت زدايي و منطق پذير تر شوند. مهم اين است ‏که حذف اين خشونت جايش را به منطقي بدهد که خواهان امنيت و عدالت و حق انساني براي همه افراد جامعه و به منظور ‏حفظ سلامت عمومي باشد. برخلاف تصور برخي که گمان مي برند دفاع از مجرم نوجوان محکوم به اعدام، بر اساس ‏احساسات غير منطقي صورت مي گيرد، نه منطق عدالت خواهي، مخالفت با اعدام، نه به دليل رقت احساسات، که به دليل ‏دعوت به انديشيدن به جرم و علل بروز جرم به منظور پيشگيري از آن است.‏ ‏ دراين راستا بر بوي پسته مي رويم و بر شکر مي افتيم، اگر جان نوجوانان نيز در پرتو اين دفاع حفظ شود.فراموش نکنيم ‏که 11 نوجوان در سال 1386، از اين شانس دور ماندند و حکمشان به اجرا درآمد!؟

از اين پس ديه زن و مرد و مسلمان و غير مسلمان در حوادث و تصادفات رانندگي برابراست


خبر آمد که قرار است از اين پس ديه زن و مرد و مسلمان و غير مسلمان در حوادث و تصادفات رانندگي برابر ‏باشد... و نيز تأکيد شد که اين برابري منع شرعي ندارد.‏ اولين حسي که از دريافت اين خبر به من دست داد، نوعي ذوق زدگي و تعجب بود. کلماتي که بيش از بقيه برايم ‏طنيني خوشايند داشت، برابري مسلمان و غير مسلمان و زن و مرد بود. در اين فضاي پر تبعيض چه چيزي ‏طبيعي تر از اين که لحظه اي فکر کنيم ، پس ما هم مي توانيم!‏‏ ‏از پس اين حس زود گذر، پرسش ها، فکر ها و شگفتي هاي ديگري زنجير وار به ذهنم آمد:‏‏ ‏‏1- سخن گوي قوه قضائيه در توضيح يا توجيه اين برابري گفته بود که چون پرداخت ديه در چارچوب قراردادي ‏صورت مي گيرد که ميان بيمه گذار و بيمه شونده منعقد شده است و زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان به يکسان ‏حق بيمه مي پردازند، پس ديه آن ها نيز برابر خواهد بود.‏ معناي اين حرف مي تواند اين باشد که تفاوت حقوق بين زن و مرد يا مسلمان و غير مسلمان نه ذاتي و ابدي بلکه ‏اعتباريست و در شرايطي مي تواند از بين برود.و جاي خود را به برابري بدهد. در اين مورد مشخص اين قرار ‏داد شرکت بيمه است که زن و مرد و مسلمان و غير مسلمان نمي شناسد. حق بيمه اي را بايد پرداخت و در ‏صورت خسارت و بر حسب نوع خسارت جبران آن را در يافت کرد. اين پرسش پيش مي آيد که اين تناقض ميان ‏احکام شرع و قرار داد هاي بيمه از کجا مي آيد. يکي از پاسخ ها مي تواند اين باشد که نهاد بيمه يک نهاد مدرن ‏است و بر پايه قرار دادي عمل مي کند که دو طرف آن با آگاهي به نيازي مشخص شرايطي را مي پذيرند و آن را ‏تا پايان رعايت مي کنند. ارزش و کارايي اين قرار داد در ارتباط با نياز معين بيمه گذار و بيمه شونده تعريف مي ‏شود و هيچ ملاحظه جنسي، مذهبي و اخلاقي نقشي در آن ندارد.‏ آيا مي توان همين معيار ها را به کل جامعه تعميم داد؟ يعني گفت انسان هايي بنا بر نياز هاي زندگي جمعي وارد ‏يک شبکه مناسبات و مبادلات اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مي شوند و در پيشبرد و کارايي اين مناسبات داراي ‏حقوق و تکاليف برابرند. اين حضور در اين شبکه مناسبات و مبادلات اجتماعيست که حقوق برابر کنشگران را ‏تضمين مي کند.‏ چرا آنچه را که يک شرکت بيمه مي تواند در زمينه برابري زن و مرد و مسلمان و غير مسلمان تضمين کند يک ‏جامعه قادر به تأمين آن نيست؟ چرا زني که در يک تصادف اتومبيل کشته مي شود از زني که به دست مردي ‏پرخاشگر و متجاوز به قتل مي رسد کمتر ارزش دارد؟‏ ‏‏2- جنبه ديگر اين مطلب اهميتي است که براي مقوله قرار داد قائل شده اند. البته در موارد ديگري نيز مثل حق ‏طلاق يا مهريه يا اجازه مسافرت يا حضانت کودکان فاصله گيري از احکام شرع کم و بيش مجاز شمرده شده ‏است. در قرار داد ازدواج مي توان ذکر کرد که زن حق طلاق يا حق مسافرت يا حق انتخاب مسکن را داشته باشد.‏چرا آنچه را مي توان در قرارداد ميان دو انسان به عنوان حق رعايت کرد در ابعاد يک جامعه با مراجعه به آراء ‏عمومي نمي توان به آن نائل آمد؟ آيا زني که در قرار داد ازدواجش حق طلاق را براي خود تضمين کرده است ‏جرمي عليه شرع مرتکب شده است؟ پس چرا زني که اين حق را براي همه زنان مي خواهد به اقدام عليه امنيت ‏کشور متهم مي شود؟ آيا برابري در متن يک قباله مجاز است ولي در چارچوب يک قانون غير مجاز؟ آيا اين قباله ‏ها و آن شرکت بيمه مصداق اين واقيت نيست که قانون عمومي جامعه از اجزاء آن و از عرصه خصوصي بسيار ‏فاصله دارد؟ چندان که حاکمان و قاضييان خود اين فاصله را اذعان ميکنند؟‏ ‏‏3- برسميت شناختن اين فاصله توسط مقامات رسمي، گذشته از آنکه وضعيت متناقضي را آشکار مي کند، نشانه ‏اين واقيت نيز هست که مشکل مي توان نهاد هاي مدرن را، حال به هرشکل، پذيرفت ولي معيار ها و قوانين حاکم ‏بر عملکرد آن ها را مردود شمرد. کنار آمدن با ساز و کار نهاد هاي مدرن و مرمت نهاد هاي کهن، دست کم براي ‏آنان که تحول آرام را ميپسندند، البته کاريست تدريجي و پلکاني. در اين مورد مشخص باز شناختن برابري ديه زن ‏و مرد و مسلمان و غير مسلمان در تصادفات رانندگي يکي از اين پله ها مي تواند بشمار آيد.‏‏ ‏‏4- در اين داستان طنز تلخي نيز نهفته است. و آن اينکه يک زن يا يک غير مسلمان بايد در يک شرکت بيمه ‏عضو بوده باشد و بايد تصادف کند و احتمالاً جان خود را از دست بدهد تا برابري خون بهايش با مردان و ‏مسلمانان تحقق يابد. ‏‏ ‏‏5- و احتمال تلخ تر آنکه اين قرار و مدار که بصورت يک لايحه به مجلس داده مي شود ممکن است هيچگاه از ‏سد مقاومت مجلس عبور نکند و شکل قانون به خود نگيرد.؟؟ تقديم به همه زنان ،مادران ،همسران،آزاده ميهن عزيزم

Wednesday, April 23, 2008

آواز دلفين ها


واژه يا كلمه زماني رنگ "توهين" به خود مي‌گيرد كه به كار برنده آن شرم كند، اباء كند و يا جسارت نكند كه ‏آن واژه را در وصف خود به كار ببرد اما با همان جسارتي كه بعد‌ها به تعبير صاحبان قدرت اهانت معنا شد ‏حكايت اين چند روزي كه بر نويسنده "منفور" آواز دلفين ها رفته است را برايتان تصوير مي‌كنم:‏ همانگونه كه در ذيل عذر خواهي آقاي كروبي از ملت شريف ايران، بنده به توضيحي به همان ملت شريف ‏بسنده كردم تا صادقانه بگويم كه در قاموس اين ناقوس رسوايي‌اش را خلقي به صدا در آورده، دلفين خلقت ‏ناز طبيعت است كه نياز‌اش را مي‌توان به نياز ملتي نيازمند تعبير كرد كه دست به سوي غير دراز نمي‌كند، ‏اين نياز به آني دامن من نيز گرفت و دست‌هايم به آسماني چنان خالي رها ماند كه هر چه سر و دست تكان ‏دادم و از گلويم آواز تلخ گردن كجي و گرسنگي و گريه بيرون آمد، كسي لقمه به فراخور نياز نداد.‏ وقتي در يك چشم بر‌هم زدن، نيت و نگاه خير آدم براي نگاهداري و پاسداري از عزت نفس مردمي كه زاري ‏و ذمه هايشان را تاب نداري، مي شود بحراني كه در يك سوي آن تو هستي و در سوي ديگر آن مردمي كه ‏درمقابلت گذارده مي شوند، آنگاه غير از آن است كه خود مي شوي دلفين معركه و هي سر و دست مي‌جنباني ‏و هي دهان باز مي‌كني و هي آواز غريبي مي خواني و هي جماعتي به وجد مي‌آيند و مي‌بالنند بر اين ميدان ‏رقص و آوازي كه تو مي‌شوي تنها دلفين ميدان.‏ اصلا نمي دانم خطابم بايد به كه باشد؟ به كيهان كه تيتر و گزارش نخست اش ماجراي دلسوزي اش براي ‏مردم بود يا به خبر گزاري فارس كه چنين در دفاع از ملت به تكاپوي مصاحبه هاي سلسله‌اي افتاد يا به ‏روزنامه ايران كه گزارش خبري اصلي يك روز پركارش را به حكايت غريب آواز دلفين ها اختصاص داد يا ‏به سرمقاله نويس جام جم و ايران و جمهوري اسلامي و تلوزيون و راديوي جمهوري اسلامي كه در چندين ‏بخش خبري بر اين واقعه مرثيه خواندند و يا چه مي دانم همه آن اظهارنظركنندگان مجلسي و مطبوعاتي كه ‏سنگ تمام گذاشتند در دفاع از ملت يا به سكوت سنگين رسانه‏‎ ‎هاي اصلاح طلب كه مفتخرم به بي دفاعي از ‏آنان تا خيال جماعتي تخت شود كه اين دلفين تنها هم اگر بماند باز خوب بلد است آواز بخواند و گردن كج كند ‏به سوي همه آناني كه بر طبل رسوايي اش چنان كوبيدند كه صدايش باز هم تا دل دهكوره‌هاي شمال رفت و ‏باز هم بايد جمعي را حساب چنين پس داد كه ولله من نه پول بي بي سي در حلقومم است و نه از بيگانه ناني ‏به سفره آورده‌ام و نه به سامانه‌هايي چنين فراخ و گشاد كه فارس و كيهان و سرمقاله نويسان روزنامه دولتي ‏و ياران اش نشان داده‌اند اتصالي كوچك دارم نه اينکه نمي توانستم بلکه نخواستم.‏ من كه گفته بودم ملت را وادار به زار زدن نياز‌هايشان نكنيد و بگذاريم عزت نفس شان پا برجا بماند اما ‏ظاهرا كساني عمر خنده شان به درازاي عمر گريه ماست. باشد من مي شوم دلفين معركه، گريه مي كنم، ‏گردن كج مي كنم، نداشته‌هايم را زار مي‌زنم شما هم اگر مرادتان حاصل شد، يك دل سير بخنديد به سمفوني ‏سادگي و سخت جاني و سماجت كسي كه به هزار سنگ و آجر هم سرش نمي‌شكند و همچنان مي‌ماند وسط ‏ميدان و منت كشي مي‌كند براي ماندن در مهيني كه ظاهرا اين روزها مام از ما بهتران شده است.‏ برادران مسلمان من! كه رسم ساده مسلماني در سطر سطر خبرهايتان غريب افتاده است، من يك دخترساده ‏روستايي هستم كه حتي اگر بخواهم آنگونه كه شما در اين چند روزه جار زده‌ايد به منابع سياسي و ‏مالي اسپانيا و فرانسه و لندن و تلوزيون‌هاي سلطنتي و سامانه هاي خارجي وصل شوم، بلد نيستم، دست و دلم ‏مي‌لرزد. احساس گناه مي‌كنم، اصلا مي ترسم. نه ترس از شما. ترس از خداي خودم كه در قاموس شما ‏تعبيري دگرگونه دارد، ترس از باورهايم. ترس از پدر و مادرم كه به داشتن شان تا هميشه مغرورم.‏ من كه مي‌دانم گردن كج كردن چه چندشي را در درونم مي‌جوشاند تازه هرچه قدر هم كه گردن كج كنم صد ‏سال ديگر هم شما باور نمي‌كنيد و سند تان همان چند خط بي مستندي است كه اين روزها به ديدارها و ‏ملاقات‌هاي نداشته‌ام در اروپا اشاره كرده‌ايد اما خوب گوش كنيد! پول تمام اجاره خانه‌ام در ايران در همين ‏چند ماه كوتاهي كه به لندن براي يك دوره آموزش زبان انگليسي رفته بودم و نه بورسيه تحصيلي، شده بود ‏اجاره يك تخت خواب كوچك و نه حتي يك اتاق و حتي پول غذاي معمولي كه شما ميل مي كنيد را هم با جان ‏كندن و از راه نوشتن در روزنامه ‌هاي داخل ايران مهيا كرده ام که ميزان اين اجاره و آن حقوق را هم کار ‏دشواري برايتان نيست با چک کردن حساب بانکي اعضاي خانواده ام مطلع شويد. مثل جماعت مدعي نمي ‏بالم كه هيچ وسوسه اي در كار نبود اما به هيچ دعوت كاري پاسخ نگفتم تا سربلند برگردم به كشوري كه دو ‏سال است كتابم در وزارت ارشادش خاك مي‌خورد، سه سال است كه پشت درهاي بسته مجلس اش مانده‌‌ام و ‏براي ورود به حوزه‌هاي خبري نيز چنان به نام ام مي‌نگرند كه انگار نام يك جذامي را پيش چشم شان گذاشته ‏اند. به خانه ام برگشتم تا به همه آناني كه در رسانه هاي شان دهها وصله ناچسب به تنها يك نفر چسبانده اند، ‏بگويم آنقدر خوب زندگي كرده ام كه هيچ هراسي از نا خوبي هاي شما نداشته باشم.‏ دوستان رسانه‎ ‎اي من! آن ديدار‌هايي كه پيش از اين كيهان شريعتمداري بزرگوار در سازمان سيا و نهادهاي ‏اطلاعاتي و امنيتي اروپا از آن نشاني اش را داده بود و شما هم اين روزها به آن اشاراتي داشتيد در حد و ‏قواره مني كه گفته ايد جز "لجن پراكني" نمي دانم، نيست. خيالتان تخت همين "لائيك" و بي دين خوانده شما ‏كه با اخراج اش از مجلس خوشحال شده ايد و اينك كروبي و مدعي العموم را توصيه به اخراج اش از ‏روزنامه و عرصه رسانه‌اي داخلي كرده‌ايد با صد مشت و مشي نابرادرانه شما ته دل اش خالي نمي‌شود ‏خاصه آنكه اينبار كاري كرده‌ايد كه هيچ اصلاح طلب و روزنامه نگاري هم كنارم نماند ه است و سطري و ‏سخني يافت نمي كنيد كه در آن ياري يا دوستي در روزنامه‌اي به يك دلجويي ساده بسنده كند و بگويد حتي اگر ‏خطا هم هست رسم‌اش خطابه و خار درچشم فرو كردن نيست.‏ همکاران ارزشي مدارم! من که تاکنون چندين بار در دادگاه شما بي قاضي و محمه احکام متعددي نصيبم ‏شده. بي آنکه فرصت دفاع يابم ولي اگر صادقانه از شما بخواهم دادگاهي برگزار کنيد و در محضر همين ‏مردمي که از توهين به آنها دلتان شکسته است محاکمه ام کنيد و مشتاقانه از سرداران ارزش ها بخواهم فقط ‏يک مورد جيره خوار بودن تلوزيون سلطنتي انگليس را به مردم ثابت کنيد رضايت مي دهيد؟ باز هم در خانه مي ‌مانم تا خبرنگار، روزنامه نگار، نويسنده و مشتري كسب تجربه در همين كشور باقي بمانم ‏و سفري هم اگر بروم كوله بارم هميشه سبك تر از آن است كه ناي كشيدن اش را در برابر چشمان تيزبين شما ‏نه، شانه و توان خودم داشته باشم..حال شما هرچقدر دين و ايمان تان بر ايمان ضعيف ما شرم نمي كند دست ‏هايتان را بالا ببريد، من هم شرمي از دلفين بودن و ماندن در ميدان و آواز خواندن براي كساني كه اين نياز را ‏هم جز به تمسخر نخواهند گرفت، ندارم. ‏ ‏ ‏ ‎‎پي نوشت:‏‎‎ ‏1- فرصتي اگر يابم؛ يكي از همين روزها به كيهان مي روم تا از نزديك ببينند كه من بيشتر شبيه به يك دلفين هستم نه" عنكبوت" ‏و" گاو" و ابايي هم ندارم تا واژه گاني را که در مورد ديگران به کار بردم در مورد خود نيز به کار ببرم اما ‏آيا كيهان نشينان و رئيس شان هم مي توانند واژه گاني را که در تمام عمر حرفه اي شان در وصف ديگران ‏به کار برده اند براي خود نيزبه کار ببرند؟ مگر در مکتب تان توصيه نشده که حتي به بت هاي خود هم نا ‏سزا نگوييد؟ روز بعد به خبرگزاري فارس مي روم تا چشم در چشم همکارانم نگاه كنم که باور كنند كروبي، خاتمي، ‏احمدي نژاد و همه اين مردان سياست مي آيند و مي روند اما حس شرمندگي جا مانده از دروغ تا هميشه مي ‏ماند و دل مي لرزاند.‏ يک روز ديگر به دفتر آقاي رئيس جمهور مي روم تا اولا به جوانفكر بگويم: برادر! به نم اشكي كه از نا ‏مسلماني ها بر چشم ما نشست مي بالم، چرا که او تنها مرد اين معركه تلخ بود كه ريش و جاي مهر به ما ‏نفروخت و سپس به همکار پارلماني که اينک رداي مديرکلي تمام رسانه هاي دولت را بر دوش دارد، بگويم ‏تو غصه بغرنجي زندگي ما را نخور كه لذت اش بهتر از زندگي بي رنج توست.‏ ‏ ‏ ‏2- بايد بگويم وبلاگستان نمي گذارد که روزنامه نگار تنها بماند و اين چه غرور آفرين است که ديگر سانسور ‏مفهومش را در عرصه رسانه اي از دست مي دهد. قدردان همه کساني که نوشتند هستم حتي آنان که منصفانه ‏نقدم کردند

Monday, April 21, 2008

پيش‌فهم‌هاي تفسير آزاد قرآن


توضيح: مقاله حاضر، قسمت دوم مقاله "قرائت نبوي از جهان" نوشته محمد مجتهد شبستري است که چاپ آن در شماره 6 ‏فصلنامه "مدرسه"، به توقيف آن منجر شد. براي مشاهده قسمت اول مقاله "قرائت نبوي از جهان"، اينجا را کليک کنيد.‏‎ ‎ ‎‎‏1 - مدّعاهاي اصلي مقاله‏‎‎ مقاله "قرائت نبوي از جهان" که در فصلنامه مدرسه شماره 6 چاپ شد نظريه‌اي فلسفي يا الهياتي يا علمي درباره حقيقت ‏کلام الهي يا وحي يا تجربه نبوي و مانند اينها نيست‎. ‎آن مقاله نظريه‌اي است درباره "چگونه مفهوم شدن" متن قرآن که دو ‏مدعاي اصلي دارد‏‎: ‎ مدعاي اول: بر اساس داده‌هاي فلسفه زبان در دويست سال اخير، قرآن (مصحف شريف) را به مثابه يک متن زباني عربي ‏قابل فهم براي همگان (اعم از مؤمن و غيرمؤمن) تنها به انسان (پيامبر اسلام) مي‌توان منسوب کرد و آن را کلام يک انسان ‏بايد دانست. نسبت دادن (اسناد حقيقي) مستقيم و بلاواسطه اين متن با مشخصه يک متن عربي به خدا نه تنها مفهوم همگان ‏بودن آن را از ميان مي‌برد بلکه اصل "مفهوم" بودن آن را ناممکن مي‌سازد. براي نسبت دادن اين متن به خدا (کلام خدا ‏ناميدن آن) بايد يک "حَيث" يا "منظر" ديگر انتخاب کرد‎. ‎ مدعاي دوم: نوع ادبي اکثريت قاطع آيات قرآن، حکايت و روايت است. قرآن قرائتي موحدانه از جهان است که بر اساس ‏‏"تجربه هرمنوتيکي نبوي" شکل گرفته است. انواع ديگري از تجربه‌هاي نبوي در اين متن وجود دارد که به صورتي غير ‏از حکايت و روايت بيان شده. اما اين تجربه‌ها هم محتواي همان تجربه هرمنوتيکي را فربه‌تر و غني‌تر مي‌سازند. قرآن ‏بنيانگزار يک قرائت توحيدي از جهان است و نه مخزن حقيقت‌هائي اِخباري از واقعيات هستي. اصطلاح "تجربه ‏هرمنوتيکي نبوي" در اين مقاله از بررسي خود متن مصحف گرفته شده و تا آنجا که صاحب اين قلم اطلاع دارد براي ‏اولين‌بار در زبان فارسي بکار رفته است‎. ‎ مدعاي اول مدعائي است که به "هرمنوتيک فلسفي معاصر" (در معناي اعمّ آن که در برابر هرمنوتيک دگماتيک قرار ‏دارد) مربوط است و مدعاي دوم به "علم ادبيات". مدعاي اول ادامه نزاع متکلمان پيشين در باب الفاظ و معاني قرآن و يا ‏حدوث و قدم آن و يا مخلوق بودن و نبودن آن و موضوعات ديگري از اين قبيل نيست. اين مدعا يک مدعاي جديد ‏هرمنوتيکي، فلسفي است که با حقيقت "فهميدن" و "چگونه فهميدن" سر و کار دارد. روشن است که مباحث و آراء متکلمان ‏پيشين مسلمان در باب قرآن از منظر هرمنوتيک فلسفي معاصر طرح نشده است. براي اظهار نظر موافق يا مخالف با ‏مدعاي اول، دست کم، اطلاع از کليات هرمنوتيک فلسفي معاصر ضرورت دارد و نمي‌توان تنها با آگاهي از نظرات ‏متکلمان پيشين مسلمان درباره آن مدعا اظهار نظر کرد. براي داوري درباره مدّعاي دوم نيز تنها به علوم ادبي بايد مراجعه ‏کرد‎. ‎ ‎‎‏2 - متن قرآن و فلسفه زبان معاصر‏‎‎ ‎ صاحب اين قلم بحث خود را در بخش کلام نبوي از مقاله قرائت نبوي از جهان با تمرکز مستقيم و عيني روي يک متن ‏زباني انساني عربي که با نام "مصحف شريف" يا "قرآن" در دسترس ما قرار دارد آغاز کرده است. مقصود اين بوده که ‏تکليف خود را با همين متن موجود (داده عيني)، از منظر هرمنوتيک فلسفي روشن کنيم. موضوع مطرح شده اين است که ‏متن مصحف شريف را که يک "متن عربي" است چگونه مي‌توان فهميد. بارها اين مطلب را نوشته‌ام و گفته‌ام که فهميدن ‏هر "متعلق فهم" نيازمند پاره‌اي از مقدمات (پيش‌فرض‌ها يا پيش‌فهم‌ها) است. فهميدن يک متن "زباني انساني" هم در ‏صورتي ممکن مي‌شود که شخص فهمنده درباره اين زبان پيش‌فرض‌ها يا پيش فهم‌هائي داشته باشد. اين پيش‌فرض‌ها و يا ‏پيش‌فهم‌ها را فلسفه زبان در دسترس فهمنده مي‌گذارد. در فلسفه زبان معاصر، چه در شاخه تحليلي و چه در شاخه ‏غيرتحليلي آن موضوعاتي مطرح مي‌باشد که مي‌توان گفت اهم آنها به قرار زير است‎: ‎ ‎ آيا زبان انسان مجموعه‌اي از نشانه‌ها است؟ آيا زبان مجراي تحقّق انسانيت انسان است؟ آيا زبان "خانه وجود" است؟ آيا ‏انسان بر زبان تسلط دارد يا زبان بر انسان؟ کارکردهاي زبان چيست؟ ارکان و مقومات تحقق زبان کدام است؟: 1. گوينده ‏‏2. مخاطب 3‏‎. ‎زمينه يا متن متن‎ Context 4. ‎اهل زبان 5. محتواي زبان. زبان انسان يک پديده طبيعي است يا يک پديده ‏قراردادي؟ معيارهاي صحيح و يا ناصحيح بودن زبان کدامست؟ تفاوتها و مشترکات زبان انسان و زبان حيوانات چيست؟ ‏نظم و نظام زبان، ساختار زبان، سيستم زبان، نظم داخلي زبان و نقش قواعد صرف و نحو در دلالت. وابستگي زبان به ‏وضعيت و واقعيات احتمالي تاريخي که زمينه‎ Context ‎به وجود آمدن زبان هستند. بازي زباني و شکل‌هاي متفاوت زندگي ‏انساني. «معنا» چيست؟ نظريه‌هاي گذشتگان درباره معنا تا چه اندازه قابل قبول است؟ نظريه‌هاي جديد درباره معنا. رابطه ‏زبان و تفکر: واژه و مفهوم. فکر کردن و سخن گفتن. معنا و مصداق. آيا مصداق‌ها متفاوتند و معنا ثابت؟ رابطه زبان و کلي ‏ذهني؟ مشابهت‌هاي خانوادگي مصداق‌ها و به کار بردن يک معنا درباره مصداق‌هاي مشابه و متفاوت. تاريخي بودن زبان به ‏علت تاريخي بودن معناها. تحولات معنائي متون و علل اين تحولات. نمي‌توان معناي يک جمله معين را در زمان گفته شدن ‏يا نوشته شدن آن، به صورت قاطع معين کرد. نقش تفسير مجدد يک جمله در فهم معناي آغازين آن. چون معناها در طول ‏زمان تغيير مي‌کنند هيچ جمله‌اي را نمي‌توان بدون تفسير مجدد درست فهم کرد. رابطه معرفت، زبان و واقعيت. نقش زبان ‏در شکل دادن به واقعيت و شناختن واقعيت. ساخت‌هاي پراگماتيکي زبان: سخن گفتن به مثابه «فعل گفتاري»، انواع ‏گوناگون فعل‌هاي گفتاري. کارکردهاي "خطابگرانه" "ارزشگرانه: و نورماتيو زبان. زبان وسيله ارتباط اجتماعي انسانها. ‏تأثير زبان در جامعه و‎... ‎‎‏3 -‏‎ ‎فهم همگاني قرآن، گوينده انساني قرآن‏‎‎ ‎ مي‌گوئيم نمي‌توان با غفلت از داده‌هاي فلسفه زبان معاصر به فهم تفسيري مصحف شريف که يک متن زباني عربي است ‏نزديک شد. قبل از تفسير مصحف بايد درباره آن داده‌ها که در اينجا گرد آورديم نظري اتخاذ کرد. از جمله داده‌هاي مهم ‏فلسفه زبان اين است که تحقق يک متن به زبان انساني بدون يک گوينده که انسان است ممکن نيست، چه زبان را فعل ‏گفتاري انسان بدانيم چنانکه ويتگنشتاين‎ Wittgenstein ‎و آوستين‎ Austin ‎مي‌گويند، چه آن را خانه وجود بناميم چنانکه ‏هايدگر‎ Heidegger ‎مي‌گويد، چه آن را فقط نشانه بدانيم و چه بيشتر و فربه‌تر از نشانه و حتي اگر مانند قدما آن را وجود ‏لفظي واقعيات خارجي بدانيم، چه معنادهي آن طبيعي باشد و چه قراردادي، چه زبان بر انسان مسلط باشد و چه انسان بر ‏زبان، چه در فهم متن زباني مؤلف محور باشيم و چه متن محور يا مرکبي از اين دو، در هر حال، تحقق زبان انساني ‏موقوف به گويندگي يک انسان است. گوينده‌اي که مانند بلندگو يا ضبط صوت، يا صفحه گرامافون نيست و مي‌توان با قابليت ‏تجربه‌اي درباره‌اش به راستي گفت "او سخن مي‌گويد" و فاعل فعل سخن گفتن است و همه مبادي و مقدّمات سخن گفتن اعم ‏از ذهني و غيرذهني براي او مفروض است و او مسئوليت سخنان خود را به عهده دارد و.... بدين ترتيب مفروض بودن ‏يک گوينده واقعي (يک انسان) براي يک متن زباني انساني از مهمترين پيش فهم‌ها و يا پيش‌فرض‌هاي فهميدن آن متن است. ‏مراد ما از فهم که در اينجا از آن سخن مي‌گوئيم يک فهم همگاني است، فهمي که هم مؤمن مي‌تواند به آن نائل شود و هم ‏غيرمؤمن. مي‌گوئيم براي حصول چنين فهمي بايد مفروض بگيريم که متن مصحف شريف مانند همه متن‌هاي ديگر يک ‏گوينده انساني داشته است‏‎. ‎مي‌گوئيم بايد با دقت فراوان دريابيم که نمي‌توانيم فرض کنيم گوينده اين متن غير از انسان است و ‏مثلاً گوينده آن خداست و در عين حال اين متن را قابل فهم براي همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن بدانيم. غيرمؤمن که به ‏خدا عقيده ندارد چگونه مي‌تواند اين پيش‌فرض و يا پيش فهم را داشته باشد که گوينده اين متن خداست تا اين متن را بفهمد‎. ‎اين مدعا که اين متن مستقيماً و بلاواسطه با همه الفاظ و جملات و معاني آن کلام خداست که به پيامبر داده شده و او مانند ‏يک بلندگو و يا ضبط صوت بدون هيچ دخل و تصرفي آن را عيناً به مخاطبان منتقل کرده، متن را براي غيرمؤمن غيرقابل ‏فهم مي‌سازد. براي غيرمؤمن نه خدا مي‌تواند گوينده فرض شود و نه پيامبر. خدا نمي‌تواند گوينده فرض شود براي اينکه ‏غيرمؤمن به خدا يا کلام خدا عقيده ندارد. پيامبر نمي‌تواند گوينده فرض شود براي اينکه بنابر مدعا، پيامبر مي‌گويد اين متن ‏کلام من نيست و من فقط يک کانال صوتي هستم که اين متن را به شما منتقل مي‌کنم. بدين ترتيب غيرمؤمن نمي‌تواند ‏مصحف را بفهمد. تصريح مي‌کنم که معناي اين سخن نيست که گوينده بايد ديده شود تا کلام مفهوم گردد. مدعا اين است که ‏براي مفهوم شدن کلام بايد گوينده‌اي انساني نزد مخاطب مفروض باشد اگر گوينده‌اي مفروض نباشد اصلاً کلامي براي ‏مخاطب محقق نمي‌شود تا آن را بفهمد. ما متون گذشتگان را مي‌فهميم با اينکه مؤلفان آن را نمي‌بينيم اما همه آنها را بر اين ‏مبنا مي‌فهميم که براي آنها نويسندگاني (گويندگاني) که انسان بودند فرض مي‌کنيم و به وجود آنها و گويندگي آنها قائل ‏مي‌شويم‎. ‎ ‎‎‏4 - فهم همگاني قرآن را نمي‌توان به مؤمنان منحصر کرد‎ ‎ ممکن است بگوئيد ما از خير مفهوم شدن مصحف شريف براي همگان اعم از مؤمن و غيرمؤمن مي‌گذريم و بر اين نظريه ‏که گوينده خدا است باقي مانيم و مي‌گوئيم مصحف را فقط مؤمنان مي‌فهمند که مي‌توانند به خدا به عنوان گوينده مصحف ‏ايمان داشته باشند‎. ‎غيرمؤمنان اصلاً مصحف را نمي‌فهمند. اما هيهات که اين مدعا دو اشکال عمده دارد. اشکال اول اين ‏است که آنچه در اين مدعا فهميدن ناميده مي‌شود. واقعاً "فهميدن" نيست. حقيقت اين است که آنچه را به صورت همگان ‏نمي‌توان فهميد به هيچ صورت ديگر هم نمي‌توان فهميد. منظور ما از فهميدن در اين مباحث آن معرفت عقلاني است که در ‏هرمنوتيک جديد فلسفي (به معناي اعم) از آن صحبت مي‌شود. اين معرفت معرفتي است که مي‌توان آن را با ديگران اعم از ‏مؤمن و غيرمؤمن در ميان گذاشت و با تجزيه و تحليل مي‌توان نشان داد که روند آن چگونه شکل مي‌گيرد، مي‌توان با ‏استدلال نشان داد که چرا ادعا مي‌شود فهمي به حقيقت (حقيقت هرمنوتيکي) رسيده و فهم ديگري به آن نرسيده است چگونه ‏ميان فهم و "سوءفهم" تفاوت گذاشته مي‌شود. در جائي که نمي‌توان اين بحثها را کرد در آنجا نمي‌توان از فهميدن صحبت ‏کرد. نمي‌تواند به او نشان دهد که سخن چه کسي را مي‌فهمد و گوينده آن کيست. در اين فرض اخير مؤمن نمي‌تواند درباره ‏فهم خود از مصحف با ديگران که غيرمؤمنان‌اند بر يک مبناي عقلاني صحبت کند. نمي‌تواند روند فهميدن خود را براي آنان ‏تجزيه و تحليل کند، نمي‌تواند براي مقدمات فهم خود دليل بياورد و يا بر صحت فهم خود استدلال کند و هکذا. پس بنا به ‏فرض اخير هيچ فهمي اتفاق نمي‌افتد‎. ‎ اشکال دوم اين است که متن مصحف، به وضوح نشان مي‌دهد که ميان پيامبر و مخاطبان او ‏‎(‎مخاطبان قرآن) اعم از مؤمن ‏و کافر، گفتگوها، مباحثات، موافقتها و مخالفتهاي فراوان در گرفته است. محتواي گفتگوئي مصحف شريف در موارد زيادي ‏از آن بر کسي پوشيده نيست‎. ‎اين واقعيت نشان مي‌دهد که غيرمؤمنان هم محتواي گفتگوئي آيات قرآني را مي‌فهميده‌اند و ‏مدعيات اين متن براي همه شنوندگان آن مفهوم مي‌شده است‎. ‎ ‎‎‏5 - ‏‎ ‎مباحث کلامي درباره قرآن چگونه به وجود آمد؟‏‎ ‎ پيدايش نظرات و مباحث متکلمان علل متعدد داشت. آنطور که از تحقيقات ولفسون و فان اِس بر مي‌آيد رويارويي مسلمانان ‏با نظريات و عقايد متکلمان يهودي و مسيحي درباره "کلمه و کلام" خدا (تکلم خدا با موسي و شخص عيسي به منزله کلمه ‏خدا) نقش مهمي در اين ميان داشت. متکلمان دو آئين پيشين به مسلمانان مي‌گفتند آئين شما يا اساس متافريکي محکمي ندارد ‏چون بر "کلمه الهي" استوار نيست. و يا آئين شما استقلال ندارد و دنباله آئين‌هاي ما است. اين مدعاها سبب اين شد مسلمانان ‏در باب حقيقت وحي محمدي و کلام الهي نازل بر او نظريه‌پردازي کنند. بنا به تحقيقات "ولفسون" و "فان اس" بحثهاي ‏مربوط به کلام و کلمه خدا در يهوديت و مسيحيت در شکل‌گيري اين نظريات تأثير فراوان گذاشته است(1). صاحب اين قلم ‏هم در موارد ديگر به اين نکته مهم اشاره کرده که امّهات مسائل کلام اسلامي بدون توجه به سابقه آن مسائل در يهوديت و ‏مسيحيت درست فهميده نمي‌شود. نه تنها اين مسائل بلکه تمام آنچه قرآن درباره يهود و نصاري گفته بدون عنايت به سابقه ‏آنها در دو آئين پيشين مفهوم نمي‌گردد‎. ‎ مسلمانان مي‌خواستند نشان دهند که آئين مسلماني بر کلام الهي تکيه دارد. در ميان نظريات مختلف که بدين منظور پديد آمد ‏يک نظريه افراطي اين بود که همه حروف و جملات و معاني مصحف بدون استثناء به عنوان يکي از صفات ذاتي و قديم ‏خدا از لا و ابدا وجود دارد (کلام نفسي خدا)، اين حقيقت در آن زمان که وحي بر پيامبر اسلام فرود آمده شکل کلام لفظي به ‏خود گرفته و رابطه مصحف موجود با کلام نفسي خدا گونه‌اي رابطه اتحاد است. البته تقسيم کلام به کلام نفسي و کلام لفظي ‏در الهيات، قبلاً به وسيله اگوستين ‏Agustin‏ مطرح شده بود(2).‏‎ ‎ متکلمان معتزله که عقل‌گراتر از ديگران بودند و چنين تصوري از کلام خدا را معقول نمي‌دانستند نظريه ديگري آوردند. ‏آنها گفتند مصحف شريف به اين معنا کلام خدا است که خدا "اصوات مقطعه" مصحف را در محلي آفريده است. مصحف ‏مخلوق است و نه قديم و خلق آن هم "صفت فعل" خدا است. مصحف موجود با همه الفاظ و جملات و معاني آنها بلاواسطه ‏مخلوق خدا است. محمد(ص) آنها را مثلاً از جبرئيل شنيده و به ديگران انتقال داده است. اين نظريه همان نظريه‎ Verbal ‎Inspiration‏(دميدن لفظ به لفظ) بود که فيلون ‏Philon ‎حقوقدان و مفسر عارف و يهودي کتاب مقدس در قرن اول ميلادي ‏آن را به نظر خودش، براي معقول کردن "تکلم خدا" با پيامبران مطرح کرده بود و بعداً در الهيات يهودي و مسيحي با ‏تفسيرهاي متفاوت از آن استفاده شد. معتزله اين نظريه را هم معقول‌تر از نظريه کلام نفسي و کلام لفظي خدا مي‌دانستند و ‏هم معتقد بودند چون اين نظريه قرآن را يک مخلوق مستقل و غير از کلام الهي در تورات و انجيل، معرفي مي‌کند و به ‏وحي اسلامي استقلال مي‌بخشد، مي‌تواند دليلي بر حقانيت دين اسلام باشد(3).‏‎ ‎ به هر حال، مهم اين است که بدانيم اين نظريات، همه، به منظور تأسيس يک بنياد متافيزيکي براي مصحف شريف به وجود ‏آمد. ما امروز به کمک هرمنوتيک فلسفي جديد درک مي‌کنيم که اين نظريات نمي‌توانند صحيح باشند چون به نامفهوم بودن ‏مصحف مي‌انجامند‎. ‎صاحبان آنها از لوازم مخرّب آن نظريات در باب فهم و تفسير مصحف آگاه نبودند‎. ‎مي‌توانيم بگوئيم آنها ‏در عين حال که مصحف را به گونه‌اي مي‌فهميدند نظرات زباني ـ کلامي نادرستي درباره متعلق فهم خود داشتند(4).‏‎ ‎ ‎‎‏6 - ديدگاه فيلسوفان و عارفان‎‎ ‎ فيلسوفان و عارفان مسلمان هم که نظرياتي در باب وحي و نبوت پرداختند مقصودشان همين بود که اساس متافيزيکي ‏مصحف را تثبيت کنند. فيلسوفان مي‌خواستند براي وحي و نبوت در دستگاه متافيزيکي فلسفي خود جائي پيدا کنند. آنها براي ‏اين منظوّر نظريه ارتقاء نبي به مرتبه عقل فعال يا قوه حدسيه فوق‌العاده نبي و مانند اينها را پيش کشيدند‎. ‎عارفان با "هم افق ‏شدن" با تجربه‌هاي نبوي که در قرآن هست خود، به تجربه‌هاي تازه و بديع رسيدند، وحي نبوي را کشف تام ناميدند. و آن را ‏معيار ارزيابي کشفهاي خود قرار دادند. فيلسوفان و عارفان در باب زبان قرآن به نظريه‌هائي اين چنين روي آوردند‏‎: ‎قرآن ‏يک وجود لفظي (ظاهري) دارد و يک وجود عيني (باطني) و اين دو وجود بر يکديگر منطبق‌اند. اهل ظاهر فقط با وجود ‏ظاهري آن هم افق مي‌شوند (آن را مي‌فهمند) ولي اهل باطن با وجود باطني آن هم افق مي‌شوند (با آن متحد مي‌شوند) و قرآن ‏صورت، يک بي‌صورت است، آنچه بر زبان حضرت محمد(ص) جاري شده از مراتب باطني وجود او مرتبه اتحاد با خدا ‏‏(مقام جمع الجمع) به مرتبه وجود ظاهري او تنزل پيدا کرده و به شکل کلام درآمده و در سامعه او شنيده شده است و... و ‏بنابراين کلام محمد عين کلام خدا است. جالب اين است که ارکان عمده اين نظريات در الهيات و عرفان يهودي و مسيحي ‏سابقه داشت(5).‏ ‎ امروز اين نظرات مربوط به وجودشناسي زبان که فيلسوفان و عارفان سنتي بيان کردند و ابن عربي در فتوحات مکيه و ‏ملاصدرا در ج 2 اسفار اربعه در تقرير وجودشناسي زبان از طرف فلسفه زبان معاصر رد مي‌شود. آنها را آورده‌اند علاوه ‏بر اين از نظر هرمنوتيک فلسفي جديد آن نظرات متن مصحف را غيرقابل فهميدن (براي همگان) مي‌سازد. اين پيش‌فهم يا ‏پيش‌فرض که مصحف در مقام اتحاد نبي با خدا گفته شده اگر معنايش اين باشد که مصحف را تنها با اين قيد مي‌توان فهميد، ‏در اين صورت فردي که به خدا و يا امکان اتحاد نبي با خدا معتقد نيست نمي‌تواند مصحف را بفهمد. اين نظر به آنجا منتهي ‏مي‌شود که بگوئيم قرآن را فقط عارفان مي‌فهمند. دقت کنيد که نمي‌گويم در عالم واقع، قضيه از چه قرار بوده است بلکه ‏مي‌گويم اين نظر در صورتيکه به معناي پيش‌فهم مصحف باشد براي مفهوم شدن مصحف لوازم مخرّب دارد و اگر نه ‏پيش‌فهم بلکه يک تنها دعوي ايماني باشد در آن صورت در مقام فهم نقشي بازي نمي‌کند و يک قيد زائد و بي‌فايده به حساب ‏مي‌آيد. مسکوت گذاشتن فلسفه زبان و هرمنوتيک جديد در باب مباحثات قرآني مشکلات فراوان به وجود مي‌آورد. مي‌توان ‏عرفان‌گرا بود ولي به متافيزيک زبان‌شناسي عرفا تکيه نکرد. در واقع متکلمان و عارفان و فيلسوفان سنتي ما هر سه، ‏مصحف را براي غيرمؤمن نامفهوم مي‌سازند‎. ‎ ‎‎‏7 - نقش هرمنوتيک فلسفي و علوم ادبي‎‎ حل نزاع متکلمان و فيلسوفان و عارفان در باب نهم فهم مصحف شريف تنها از اين راه ميسر است که آشکار شود که چه، ‏فيلسوف و چه عارف و چه متکلم، بدون داشتن يک نظريه فلسفي قابل قبول در باب زبان نمي‌توانند "فهم همگاني" از ‏محصف شريف را توضيح دهند و نمي‌توانند به تفسير اين متن که همگان فهم باشد بپردازند. اين اشکار کردن تنها از ‏هرمنوتيک ساخته است. مدّعاهاي متکلم و فيلسوف و عارف در اين باب، همه قضاياي جزئيه هستند که نمي‌توان بر صحت ‏و سقم آنها اقامه برهان کرد که که در منطق گفته‌اند "الجزئي لايکون کاسباً و لا مکتسبا" بنابراين بدون در ميان آوردن ‏هرمنوتيک، نزاع متکلم و فيلسوف و عارف در باب فهم قرآن مي‌تواند تا قيامت ادامه پيدا کند. اين نزاع موقعي حل مي‌شود ‏که هر سه دسته دريابند که "مفهوم همگان" بودن مصحف تنها با فرض يک گوينده انساني براي آن ميسر مي‌شود ولاغير‎. ‎ متکلم از فيلسوف و عارف مي‌پرسد آن قبيل آيات قرآن را که در آنها کسي مي‌گويد ما قرآن را نازل کرده‌ايم، يا محمد(ص) ‏مخاطب يک گوينده قرار مي‌گيرد، يا شنوندگان مخاطب خدا قرار مي‌گيرند و... چگونه مي‌توانيم بفهميم در صورتي که ‏گوينده واقعي خدا نباشد. حل اين مشکل آسان است. راه حل اين است که پس از پذيرفتن اينکه مصحف يک گوينده انساني ‏‏(پيامبر) دارد قدم در وادي علوم ادبي، معاني، بيان و بديع بگذاريم‎. ‎در اين علوم مسلم شده که از سبک‌ها و انواع ادبي بکار ‏برده باشده در يک متن نمي‌توان به دست آورد که گوينده و مخاطب واقعاً چه کساني هستند. آيا گوينده و مخاطب در عالم ‏خارج يک شخص است يا دو شخص. شخص واحد مي‌تواند در يک متن هم گوينده باشد و هم مخاطب، هم به صورت ‏شخص اول سخن بگويد هم به صورت شخص دوم و سوم. در متون ادبي و ديني بازيهاي هنري شگفت‌انگيزي وجود دارد. ‏چرا يک پيامبر که به قول جلال‌الدين رومي از کلام خدا مست است سخن مي‌گويد کلامش را به انواع بلاغت و فنون زيبا و ‏رنگارنگ و تکان‌دهنده و اثرگذار آراسته نگرداند؟ چرا کلام او دائماً شنونده را در پيچ و تاب نيفکند و او را از حضور به ‏غيبت و از غيبت به حضور، از انسان به خدا و از خدا به انسان نکشاند؟ چرا يک پيامبر که بر اثر تجربه زنده و يقين‌ساز و ‏انگيزاننده امداد الهي (وحي)، وجودش از سخن خدا لبريز شده (رسالت) نمي‌تواند طوري سخن بگويد که گوئي خدا سخن ‏مي‌گويد، طوري خطاب و عتاب کند که گوئي خدا خطاب و عتاب مي‌کند؟ چرا او نمي‌تواند به گونه‌اي سخن گويد که گوئي ‏واقعاً خدا است که در عاليترين شکلهاي ادبي با انسانها سخن مي‌گويد؟ روا باشد انا الحق ار درختي چرا نبود روا از نيک ‏بختي؟ آيا جز اين است که اينگونه سخن گفتن و ايجاد تجربه "مخاطب خدا بودن" در مخاطبان پيامبر عين اداء وظيفه ‏‏"رسالت" است، آيا جز اين است که اينگونه سخن گفتن عين فصاحت و بلاغت در حد اعجاز است. مگر نمي‌گوئيم قرآن ‏فصيح‌ترين و بليغ‌ترين متن عربي است؟ پيامبر فيلسوف نيست تا مرتب و منظم سخن بگويد اگر پيامبر از کلام خدا مست ‏است پس سخن او نيز مستانه و پريشان است. پيامبران وضعيتهاي وجودي بسيار متفاوت، موّاج و طوفاني پيدا مي‌کنند. اين ‏نتيجه همان "بعث" است که در قرآن به عنوان نقطه آغاز نبوت و رسالت فراوان از آن ياد شده است. کلام نبوي اين انسانها ‏هم هميشه موّاج و طوفاني و متفاوت است. مي‌توان گفت نتيجه "انطباق" پيامبر با وحي الهي که از جنس الفاظ و جملات و ‏مفاهيم نبود انواع سخن گفتن‌ها است که در قرآن ديده مي‌شود. در علوم ادبي اين انواع مورد بررسي قرار گرفته است. ‏متکلمان عصر ما بايد آگاهي بيشتري از اين علوم پيدا کنند. در اين باب مي‌توان بسيار سخن گفت. اميدوارم موفق شوم در ‏مقالات ديگري که به توضيح بيشتر نظريه "قرائت نبوي" بودن متن قرآن مي‌پردازم در اين باب به تفضيل سخن بگويم‎. ‎ ‎‎‏8 - دور باطل و نزاع بي‌ثمر‎‎ ‎ پس بايد بگوئيم منظور محمد(ص) از اشاره خدائي سخن گفتن خدا با وي به صورت اشاره (وسيله جبرئيل يا...؟) بوده است. ‏اين تحليل نشان مي‌دهد معناي وحياني بودن قرآن نزد محمد(ص) اين بود که آيات قرآن که وي مي‌خواند با ياري وحي ‏‏(همان اشارات) شکل مي‌گيرد و پيامبر با امداد وحياني در مصحف سخن مي‌گويد. صاحب اين قلم در مقاله قرائت نبوي از ‏جهان از اين حقيقت چنين تعبير کرده که قرآن بنا به مدعاي خود قرآن محصول وحي بوده است نه خود وحي. ثالثاً بايد با ‏دقت نظر به اين نکته عنايت کرد که در هيچکدام از آن آيات مورد نظر گفته نشده که قرآن کلام محمد نيست‎. ‎ در بحثهائي که از دقت کم برخورد است غالباً نه تنها معناي دقيق اصطلاحات و تعبيرات متفاوت پوشيده مي‌ماند و از ‏تمايزات آنها غفلت مي‌شود بلکه مدّعاهائي هم که به قرآن نسبت داده مي‌شود با مسامحه همراه است. آري در قرآن آمده که ‏قرآن وحياني است، از سوي خدا بر قلب پيامبر نازل شده، قبل از قرآن پيامبر نمي‌دانست کتاب چيست و ايمان چيست، پيامبر ‏از روي هوي و هوس حرف نمي‌زند، جبرئيل در نزول قرآن دخالت داشته، قرآن يک وجود پيشين در لوح محفوظ داشته ‏و... اما طرفه اين است که هيچکدام از اين تعبيرات و اصطلاحات با نظر دقيق، اين مدّعا را که مصحف شريف در درجه ‏اول کلام نبوي خود پيامبر است رد نمي‌کند و با آن منافات ندارد. مهمتر اينکه همين آيات مورد نظر اگر کلام محمد(ص) ‏‏(انسان) فرض نشوند قابل فهم نخواهند بود. در مباحثات کلامي غيردقيق، از معناهاي متفاوت وحي، قرآن، کتاب، کلام خدا، ‏آيات و پاره‌اي از واژه‌هاي ديگر مربوط هم غفلت مي‌شود، گوئي همه اين واژه‌ها مترادفند. آنچه در متن مصحف در ارتباط ‏با يکي از آنها گفته شده به حساب ديگري گذاشته مي‌شود و علاوه بر اين از معاني متفاوت هر واژه در موارد مختلف ‏مصحف هم غفلت مي‌شود و اين بي‌دقتي خصوصاً در مباحث کلامي اخير جامعه، ابهام و اغتشاش آفريده است. اين مشکلات ‏در درجه اوّل از آنجا ناشي مي‌شود که پاره‌اي از باحثان از اين نکته غافل مي‌مانند که بنابر اينکه قرآن کلام محمد است ‏ديگر نمي‌توان گفت خدا در قرآن چنين مي‌گويد. بايد گفت پيامبر در قرآن چنين مي‌گويد. گرچه کلام او با اشاره الهي شکل ‏مي‌گيرد. اين غفلت يک دور باطل به وجود مي‌آورد و نزاع بي‌ثمري را نقاب حقانيت مي‌پوشاند. علاوه بر آنچه در مقاله ‏قرائت نبوي از جهان آورده‌ام در آينده به بيان شواهد تاريخي ديگري از متن قرآن خواهم پرداخت که نشان مي‌دهند اين متن ‏کلام پيامبر است، "بعث" و "اشاره" فعل خدا و کلام او است "در زبان خدائي" و خواندن توحيدي جهان (قرآن) در مصحف ‏فعل پيامبر و کلام او است در زبان عربي‎. ‎ ‎‎‏9 - "زبان و کلام خدا" در اديان ابراهيمي‎‎ ‎ با نگاه دين‌شناسي ترديدي در اين نيست که در يهوديت، مسيحيت و اسلام "واقعيتي" به نام "کلام خدا"‏God’s Word ‎‏ ‏مطرح است. در عهد عتيق حدود 300 بار از "کلام خدا" و يا کلمه سخن مي‌رود(7) در قرآن مجيد از "کلام خدا"، "کلمه ‏رب"، "کلمات خدا" و... بارها سخن رفته است. متکلمان، متألّهان و عارفان يهودي، مسيحي و مسلمان در اين باب که ‏حقيقت کلام و کلمه خداوند چيست سخنان بسيار نغز و جذاب گفته‌اند. علاوه بر پيامبران، انسان‌هاي معنوي ديگري هم ‏گزارش کرده‌اند که چگونه خدا با آنها سخن گفته است. ادبيات عرفاني الهياتي اديان ابراهيمي گنجينه گرانبهائي از اين ‏گزارشها را منعکس مي‌کند. عارفان و متألهان در اين باب موضوع "زبانهاي خدا" را مطرح کرده‌اند و گفته‌اند زبانهاي خدا ‏‏"غير از زبان انسان" است و از جنس الفاظ و جملات و مفاهيم زبان انساني نيست و بنابراين کلام خدا هم از اين جنس ‏نمي‌تواند باشد(8). پيامبران و ديگر انسانهاي معنوي، زبان خدا را نه در الفاظ و جملات و مفاهيم بلکه در شگفتيهاي عالم ‏هستي اعم از "انفس و آفاق" يافته‌اند. ممکن است پيامبري کلام خدا را به صورت الفاظ و جملات و يا اصوات بشنود اما در ‏عين حال او تجربه مي‌کند که حقيقت کلام خدا از جنس آنچه او مي‌شنود نيست‎. ‎ زبان و کلام خدا چون مانند "زبان کلام انسان" الفاظ و جملات و مفاهيم ندارد محدوديتهاي آنها را هم ندارد انواع و اقسام ‏سخن گفتن خدا را نمي‌توان محدود کرد. از "اشاره سريع و خفي" (وحي) گرفته تا "تجلّي"، "اشراق"، "مناجات در قلوب ‏بندگان"، "رؤياي صادق نبوي"، "آگاهي باطني انسان از خدا"، "تجربه تسبيح موجودات" و "آيه ديدن همه پديده‌ها" و ‏سراسر جهان به مثابه کتاب مکتوب خدا (کتاب تکوين) "صداي وجدان"، "الزامهاي قطعي عقلاني" و انواع فراوان ديگر ‏که ابن ميمون در کتاب "دلاله الحائرين" در باب نبوت، با استناد به کتاب مقدس پاره‌اي از آنها را برشمرده کلام خدا شمرده ‏شده‌اند. توجه گسترده‌تر به اين آراء در دهه‌هاي اخير موجب نظرات جالبي در باب فهم و تفسير وحي شده است(9).‏ ‎ بنابر توصيفي که آنان از کلام خدا مي‌دهند، مخاطبان پيامبر نمي‌توانند کلام خدا را که به پيامبر فرود مي‌آيد بلاواسطه تجربه ‏کنند، آن را بشنوند و بفهمند. توانائي آنها تنها در اين حد است که کلام پيامبر را که بر اثر انگيختگي از کلام خدا و براي ‏اعلام يا ابلاغ آن با مخاطبان در ميان مي‌گذارد بفهمند. يک مثال ساده مي‌تواند اين مطلب را توضيح دهد. اگر يک انسان با ‏اشاره دست خود که مطلبي را به انسان ديگر بفهماند و آن شخص با الفاظ و جملات صوتي و يا کتبي آن مطلب را به شخص ‏سوم منتقل کند در اين صورت شخص سوم کلام شخص دوم را مي‌شنود و مي‌فهمد نه کلام شخص اول را زيرا شخص اول ‏اصلاً کلامي از جنس الفاظ و جملات نگفته است. ممکن است نقضي را به ميان آوريم و بگوييم آنجا که مثلاً کسي يک بيت ‏از حافظ را براي من مي‌خواند. گرچه آن کس که با من سخن مي‌گويد شخصي غير از حافظ است ولي من از طريق اين ‏شخص، کلام حافظ را مي‌شنوم و مي‌فهمم و نه کلام خواننده آن بيت را. چرا نمي‌توان گفت پيامبران هم همان کلام خدا را که ‏تجربه کرده‌اند عيناً به ما منتقل مي‌کنند و ما از طريق پيامبران عين کلام خدا را مي‌شنويم. بايد توجه کنيم که يک لغزشگاه ‏پنهان در اين تشبيه وجود دارد و آن اين است که کلام حافظ از جنس کلام انسان يعني مرکّب از الفاظ و جملات است که عيناً ‏قابل نقل و حکايت است. اما بنابر آنچه عارفان و متألهان مي‌گويند کلام خدا نه تنها الفاظ و جملات و مفاهيم ندارد بلکه فهم ‏پيامبران نيز از کلام خدا از جنس فهم انسانها از کلام يکديگر نيست و در اين صورت کلام خدا عيناً قابل حکايت و نقل ‏نيست، و اين موضوع، بسيار مهم است‎. ‎ ‎‎‏10 -‏‎ ‎گوش کردن به کلام پيامبران، شنيدن کلام خدا‎‎ ‎ بنابر آنچه نقل شد مخاطبان پيامبر نمي‌توانند مستقيماً و بلاواسطه از چگونگي و ماهيت سخن گفتن خدا يا پيامبر آگاه شوند ‏ولي آنان مي‌توانند با گوش کردن به کلام پيامبر و تأمل کافي در آن بفهمند که اثر سخن خدا با پيامبر در وي چه بوده است. ‏تنها تأمل در سنخ و نوع ادبي ـ زباني کلام پيامبر و آثار اجتماعي ـ تاريخي مترتب بر نبوت مي‌تواند نشان دهد که خدا در ‏روند سخن گفتن پيامبر با او چه کرده است. مثلاً آيا حکمتي را با زبان خدائي به او آموخته است (مانند حکميت‌هاي منقول ‏از انبياء)؟ آيا او را آگاه ساخته که بايد عمل معيني را انجام دهد (مانند آگاه کردن ابراهيم از قرباني کردن فرزند خود) آيا او ‏را برانگيخته تا قومي را از چنگال اسارت و عبوديت آزاد کند و براي آنها شريعت به وجود آورد (آزاد کردن موسي بني ‏اسرائيل و شريعت تورات). يا اينکه به او بينشي بخشيده تا جهان (طبيعت، انسان، تاريخ و جامعه) را به گونه‌اي الهي و ‏موحدّانه قرائت کند، همه پديده‌ها را "تجلّي" خدا به بيند و از "توحيدي تمام عيار" سخن گويد و فرهنگي جديد به وجود آورد ‏و تاريخ بشريت را در مسير جديدي قرار دهد؟ (چنانچه نظر ما درباره نبوت پيامبر اسلام همين است و مصحف شريف را ‏قرائتي توحيدي ـ نبوي از جهان مي‌دانيم) باز هم تأکيد مي‌کنم تشخيص اين موضوع که خدا در سخن گفتن با پيامبر با وي چه ‏کرده است تنها با بررسي نوع ادبي کلام آن پيامبر و عواقب آن ميسر مي‌گردد. اين کار نه از برهان عقلي ساخته است و نه ‏از برهان نقلي. متألهان و عارفان مي‌گويند انسانها مي‌توانند از طريق کلام پيامبران کلام خدا را بشنوند. شنيدن کلام خدا با ‏گوش کردن به کلام پيامبران ميسر مي‌شود. ممکن ساختن اين شنيدن کار آن مفسّر است که کلام پيامبران را تفسير مي‌کند. ‏واضح است که منظور از شنيدن در اين باب شنيدن با گوش نيست. منظور تجربه مخاطب خدا قرار گرفتن است(10).‏‎ ‎ ‎‎‏11 - ‏‎ ‎وحي محمدي، الفاظ، جملات و مفاهيم نيست‎‎ ‎ صاحب اين قلم در همه بحثهاي پيشين خود همواره درصدد گشودن راهي براي فهم و تفسير متن مصحف بوده و نه پرداختن ‏نظريه‌اي در باب تجربه نبوي و يا کلام وحياني و يا کلام خدا. البته در مواردي از نوشته‌هايم از وحي به تجربه نبوي تعبير ‏کرده‌ام. در مقاله "زيبائي سخن خدا و گشودن افق انسان" (کتاب نقدي بر قرائت رسمي از دين) مطالبي آورده‌ام که مي‌تواند ‏تعريفي از کلام خدا باشد(11).‏‎ ‎ مقاله قرائت نبوي از جهان گرچه نظريه‌اي درباره حقيقت کلام خدا نيست ولي آنجا با استناد به پاره‌اي از آيات قرآن گفته‌ام ‏کلام الهي نازل بر پيامبر اسلام بنابر قرآن همان است که در قرآن "وحي" ناميده شده است. مي‌توان گفت از قرآن فهميده ‏مي‌شود که وحي سبب سخن گفتن پيامبر در مصحف بوده است، يا اينکه مصحف در بر دارنده کلام خدا است، يا اينکه ‏مصحف محصول وحي است و امثال اين تعبيرات. اما نمي‌توان گفت مصحف عين کلام خدا است در آن مقاله گفته‌ام بنابر ‏قرآن پيامبر(ص) تجربه مي‌کرد که اين خدا است که او را "به گونه‌اي ويژه" توانا مي‌سازد تا سراسر جهان را آيات خدا ‏تجربه کند و آن را "موحدانه"، قرائت کند. مي‌توان با استناد به آيات بيشتري از قرآن و تحليل عميقتري از واژه‌هائي چون ‏‏"اصطفاء" "وحي" و انزال و تنزيل کتاب، کتاب، قرآن، ترتيل خدا، تفصيل کتاب، تعلّم پيامبر از خدا لزوم عجله نکردن ‏پيامبر در قرائت وحي، معاني متفاوت وحي در قرآن و بسياري ديگر از آنچه در قرآن، به وحي و پيامبر ارتباط پيدا مي‌کند ‏و نيز جستجوي بيشتر در معناي وحي در فرهنگ اعراب و نيز روايات تاريخي که چگونگي‌هاي نزول وحي بر پيامبر را ‏نشان مي‌دهند، درباره جزئيات آن "تجربه تواناسازي" (امداد ويژه الهي» نظر مبسوطي اظهار کرد. آنچه در اين باب به فهم ‏موضوع کمک مي‌کند همان نظر متألهان و عارفان، درباره تفاوت بنيادين کلام و زبان خدا با کلام و زبان انسان است‎. ‎ مي‌توان گفت، تجربه پيامبر اسلام از امداد ويژه الهي که در نظريه قرائت نبوي از جهان به آن اشاره شده تجربه گونه‌اي ‏کلام خدا بوده و در اين تجربه، اشاره (امداد‎) ‎وحياني عين کلام بوده است. انس ذهني ما با کلام انسان اين خطا را پيش ‏مي‌آورد که زبان و کلام خدا را به زبان و کلام انسان قياس مي‌کنيم و کلام قرآن را نيز قائم با "الفاظ" و "مفهوم"ها به شمار ‏مي‌آوريم. اما کلام خدا با الفاظ مفاهيم شکل نگرفته است و بنابراين "وحي محمدي" از جنس الفاظ و جملات و مفاهيم نبوده ‏است. اين انتقاد که چون در اسلام کلام الهي مطروح است بايد به کلام الهي‌اي که الفاظ و جملات و مفاهيم دارد. معتقد باشيم ‏از همان قياس خطا ناشي مي‌شود که توضيح دادم. آري مسلمانان به وجود کلام خدا معتقدند اما نه کلامي که با الفاظ و ‏جملات و مفاهيم بافته شده است در اين‌باره باز هم سخن خواهم گفت. هنر تفسير قرآن اين است که مفسّر آن را به گونه‌اي ‏تفسير کند که مخاطبان، خود را نه مخاطب مفسر بلکه مخاطب کلام خداوند تجربه کنند که مصحف در بر دارنده آن يا ‏محصول آن است. با اين همه آنچه در قرآن خدائي، است و آنچه در قرآن "بشري" است بايد از يکديگر تمييز داده شوند. در ‏مقاله قرائت نبوي از جهان اين تمايزات در نظر گرفته شده است. در اين‌باره به تفصيل سخن خواهم گفت و چگونه ممکن ‏شدن اين تمييز را توضيح خواهم داد.‏ ‎ ‎‎‏12 - تفسير آزاد قرآن چگونه شکل مي‌گيرد؟‎ ‎ ‎ مسلمانان تا کنون قرآن را تفسير دگماتيک کرده‌اند. تفسير دگماتيک بر پيش‌فهم‌ها و يا پيش‌فرض‌هاي اعتقادي ويژه اي از ‏قرآن استوار شده که تکامل تفسير اين متن را دچار مشکل مي‌کند. مصحف شريف ـ چنانکه گفته شد ـ يک متن همگان فهم ‏است. تفسير غيردگماتيک مصحف (تفسير آزاد) نه تنها صدمه‌اي به "پيام ديني" اين کتاب نمي‌زند بلکه راه را باز مي‌کند تا ‏پيام ديني آن، منقح‌تر و معقول‌تر بازيافته شود. اين همان مدعا است که در مقاله قرائت نبوي از جهان آورده و گفته‌ام فهم و ‏تفسير قرآن موقوف اين نيست که قبلاً آن را يک کتاب وحياني تلقي کنيم. مقاله قرائت نبوي از جهان يک تفسير آزاد است‎. ‎ پاره‌اي از پيش‌فهم‌هاي اين تفسير آزاد را که در آن مقاله با اختصار و اجمال آورده بودم در اين مقاله توضيح دادم. در آينده ‏ساير پيش‌فهم‌هاي اين تفسير را بيان مي‌کنم و توضيح مي‌دهم که اين تفسير آزاد چگونه شکل مي‌گيرد‎. ‎‎پانوشت‌ها‎‎ ‎ ‎1- Teologie und Geselschaft im 2. and 3. Jahrhundert Hidschra band 4 s 614-632. هانري اوسترين ولفسون، فلسفه علم کلام فصل سوم: قرآن ‏‎ ‎2- Historische Worter buch der philosophie ; Wort ‎‏ ‏‎ ‏3- البرت نصر ـ مدخل الي الفرق الاسلامية، 73-70‏‎. ‏4- ‏‎ ‎‏ نگاه کنيد به شرح شرح نسبتاً مفصل آراء متکلمان مسلمان در باب کلام الهي و قرآن در کتاب «نهاية الاقدام في علم ‏الکلام»، شهرستاني. تصحيح آلفرد کيوم، صص 341-268 و فلسفه علم کلام ولفسون، فصل قرآن و نيز در منبع شماره 1 ‏‎ ‏5- نصر حامد ابوزيد در باب سوم از کتاب فلسفة التأويل: دراسة في تأويل القرآن عند محي‌الدين عربي، تحت عنوان ‏‏«القرآن والوجود» وجودشناسي زبان قرآن از نظر ابن عربي را بررسي کرده است‏‎. Klaus otto ‎نيز کتاب‎ Das Sprach ‎verständnis bfi philo von Alexandrien (‎چاپ توبينگن 1968) (نظريه زبان نزد فيلو) را به وجودشناسي زبان از ‏نظر فيلو اختصاص داده است. مقايسه اين دو بررسي کاملاً نشان مي‌دهد که آنچه در ميان عرفاي مسلمان مبناي نظريه ‏ظاهر و باطن و مباحث مربوط با آن قرار گرفت، پيشتر در الهيات يهودي و مسيحي سابقه داشته است‏‎. ‏6- مفردات راغب کلمه "وحي"‏‎ ‎7-Theologische Realenzyklopädie; Wort Gottes ‏8- منبع فوق و مدخل‎ Sprache ‎از همان منبع‎. Sprache Gottes und der menschen Luis Alonso Schökel، همه کتاب. نيز نگاه کنيد به معناي وحي از نظر ابن ‏عربي در مقاله «معناهاي متفاوت سخن وحياني نزد متألهان مسلمان»، از صاحب اين قلم در کتاب «هرمنوتيک، کتاب و ‏سنت». در آنجا اين نظر ابن عربي در فتوحات را که وحي، از جنس «عبارة» نيست و در آن فهم، افهام و مفهوم يکي است ‏آورده‌ام. مجتهد شبستري، محمد، مقاله زيبايي سخن خداوند و گشودن افق انسان در کتاب ‏‎«‎نقدي بر قرائت رسمي از دين» ‏در بخشي از الهيات پروتستان که به «الهيات کلمه يا سخن‎» wort the ologi ‎معروف است نظريه «خدا به مثابه نويسنده» ‏از جذابيت ويژه‌اي برخوردار است. اين تعبير را‎ Juhann Georg Hamann ‎بکار برده است. نگاه کنيد به ‏‎ Gott als schriftst steller 1998. ‏9- نظرياتي که از ناحيه فلسفه تحليلي درباره زبان دين مطرح شده آراء جذاب و عميقي را درباره زبان متون مقدس اديان ‏ابراهيمي و معناي وحي پديد آورده است. در اين ميان آنچه بيش از همه جلب توجه مي‌کند آراء آن عده از فيلسوفان و ‏متکلمان برجسته يهودي و مسيحي است که وحي را پيش از آنکه به حاوي گزاره‌هاي اخباري بفهمند و تفسير کنند به عنوان ‏‏«جهت‌دهي» به سير تاريخ انسان تفسير مي‌کنند. به عبارت ديگر «وحي» را با پيگيري تأثير آن مي‌فهمند و نه با محتواي ‏آن، اين نظر در ميان عارفان مسلمان سابقه‌اي کاملاً روشن دارد. محي‌الدين ابن عربي از جمله عارفان درجه اول است که ‏چنين نظري داشته است. در مقاله «معناهاي متفاوت سخن وحياني متألهان مسلمان» نظر ابن عربي را در اين باب آورده‌ام. ‏در مقالات آينده اين نظريه را بيشتر توضيح خواهم داد‎. ‏ 10 - نگاه کنيد به مقاله زيبائي سخن خدا و گشودن افق انسان در کتاب «نقدي بر قرائت رسمي از دين» از صاحب اين ‏قلم‎. يکي از دوستان ناقد چند سطري را که صرفاً در باب تاريخي و اجتماعي بودن زبان انساني و الزامات آن در يکي از ‏مقالات نوشته‌ام (مقاله دموکراسي و اسلام، در کتاب تأملاتي در قرائت انساني در دين) مستند قرار اده و از آن نظريه‌اي با ‏عنوان «کلام وحياني‎» ‎استنباط کرده و آن را به صاحب اين قلم نسبت داده و نقد کرده است (فصلنامه مدرسه شماره 6 احمد ‏نراقي، مقاله ماهيت کلام وحياني در انديشه مجتهد شبستري).‏ بايد تصريح کنم که از آن چند سطر به هيچوجه چنان نظريه‌اي استنباط نمي‌شود و صاحب اين قلم اصلاً درصدد بيان چنين ‏نظريه‌اي نبوده است. آنجا فقط به تاريخي و اجتماعي بودن زبان انسان اشاره کرده‌ام و گفته‌ام چون متن قرآن از جنس زبان ‏انسان است نمي‌توان آن را در مقام فهم و تفسير «فوق تاريخ» به حساب آورد و از الزامات تاريخي زبان انسان مستثني ‏دانست. خوب بود اگر ناقد محترم مي‌خواست نظريه‌اي در باب حقيقت کلام خدا به اينجانب نسبت دهد و يا آن را نقد کند. اقلاً ‏به مقاله «زيبائي سخن خدا و گشودن افق انسان» در کتاب نقدي بر قرائت رسمي از دين مراجعه مي‌کرد که به اين موضوع ‏مربوط مي‌شود. نمي‌دانم اين کار را چگونه تفسير کنم‎. ‎ ‎