Saturday, December 15, 2007

نگاه خاکستري به خاتمي، چرا؟




. در دنياي روزنامه نگاري به ما آموخته اند، به هنگام يادداشت نويسي تا جاي ممکن از "خود گفتن" پرهيز کنيم. درس خوبي است اما امروز من نمي توانم آن را رعايت کنم چرا که از خاطرات خود خواهم نوشت. البته در بخشهايي. با همسرم که جواني است متولد 57، بر سر مهمترين مسائل زندگي مجادله نداشتيم که بر سر عملکرد خاتمي داشته ايم. او پيش از روي کار آمدن خاتمي، دغدغه وطن داشت. با آمدنش جان گرفت و شکوفه داد اما عملکرد خاتمي ساقه هايش را خشکاند. اين اتفاق تنها براي او نيفتاد که براي همنسلانش و همفکرانش رخ داد. چندي پيش روزنامه نگار محترمي مصاحبه اي داشت با يکي از راديوها. او نيز در انتقاد از خاتمي چيزي کم نگذاشت و رئيس جمهور سابق ايران را متهم به فريب دادن نسل جوان کرد. اين روزنامه نگار نيز از متولدين دوران انقلاب است. اينک روزنامه نگار محترم ديگري نامه اي نوشته است زيبا. ايشان نيز که روزي يار غار خاتمي بود، امروز او را ناتوان خطاب مي کند و هشدار مي دهد که ديگر وارد عرصه انتخابات نشود. نوشتن يادداشت ذيل، خيلي براي من سخت است. يکي به آن دليل که کم سواد تر از آنم که به اين حوزه تسلط کافي داشته باشم و بتوانم متني قوي بنويسم و ديگري از آن جهت که رئيس جمهور سابق ايران جاي حرف بسيار باقي گذاشت و رفت اما بالاخره شهروند هستم و حق صحبت دارم. امروز در دوران اول رياست جمهوري شخصي به سر مي بريم که درست برخلاف روزهاي رياست جمهوري خاتمي که خودش 9 روز يکبار يک بحران را تجربه مي کرد، اينک هر 9 روز يکبار بحراني را به مردم تحميل مي کند! در زمان انتخابات دور اول سال 76، من بدون آنکه حق راي داشته باشم، پاي صحبت هاي خاتمي مي نشستم و البته پاي صحبتهاي ناطق نوري هم. مي شنيدم اما درست و حسابي سر در نمي آوردم. از هر کس مي پرسيدم معناي "اين" چيست مي گفت: بزرگ مي شوي مي فهمي! اما آنقدر آن جملات و کلمات تکرار شد تا قبل از بزرگ شدن فهميدم معناي جامعه مدني و گفتگو را. گذشت و تظاهرات دانشجويي 78 شروع شد و ديگر خبرنگار شده بودم. هر چند حوزه ام بي ربط به قضاياي سياسي بود اما در ميدان حاضر مي شدم و امروز صحنه هاي زيادي را از آن روزها به ذهن سپرده ام. آمدم که بگويم دوستان شما پيش از آمدن خاتمي از اقشار عموم جامعه جدا شديد. چرا که دغدغه وطن را يافتيد و مطالعه کرديد. براي حسي که داشتيد دست به قلم شديد. غم شما نان شب نبود. حرفتان از آزادي بود. حرفي که تنها چند درصد در کشور بزرگ ايران دم از آن مي زنند. اشتباه نکنيد. در خانه هايشان همه حرف از آزادي مي زنند اما در ميدان؟! شما ريشه دوانده بوديد که خاتمي آمد. درک لطمه اي که آن نسل خورد، سخت نيست. مي توان فهميد اما آيا اين بدان معناست که تمام عملکرد خاتمي را زير سوال برد؟ در ميان حرفهاي اين نسل به چند محور مي توان رسيد: خاتمي بي عرضه بود. خاتمي مردم را فريب داد. هيچ کاري نکرد. از دانشجويان حمايت نکرد... مروري بر تاريخ کردم. نياکان ما با مصدق چه کردند. با بازرگان چه کردند و چه بر سر اميرانتظام آوردند. مگر خاتمي ارث پدري ماست که اين چنين به او توهين مي کنيم و حرمتش را مي شکنيم؟ روزنامه نگار موظف است انتقاد کند اما وظيفه ديگري نيز دارد. انتقاد کردن را بياموزد. ياد بدهد که به چه لحني مي گويند انتقاد. همه ما مي دانيم که خاتمي از براي جمع آوري راي اشک نريخت که نيازي به آن نبود. اين را خوب مي دانيم. حال امروز همان اشک ها چماقي شده است بر سر وي که چرا اشک ريخت. چرا ما دل خود را کنترل نکرديم؟ چرا امروز به خود انتقاد نمي کنيم؟ شنيدن اين حرفها در آن روزها را مي شد تاب آورد اما دوستان، امروز چرا. خاتمي بي نهايت اشتباه داشت. اما امروز که آن چيزهايي را که به ما داده بود ديگر نداريم، چرا اين حرف را مي زنيم. آبرو در مجامع بين المللي داريم؟! چيزي براي افتخار کردن در برابر يک خارجي داريم؟ اختيار براي انتخاب نوع پوشش خود در قالب قوانين جمهوري اسلامي داريم؟ چشم اندازي از صبح فردايمان داريم؟ خيالمان راحت است وقتي به زندان مي افتيم به قول کاريکاتوريست محترم، "خودکشيمان" نمي کنند؟ آيا صبح که از خانه خارج مي شويم، مطمئنيم که شب باز مي گرديم؟ حداقل از انسجام گربه وطنمان مطمئنيم؟ چه داريم؟ توانايي خريد داريم؟ براي خريد خانه مي توانيم برنامه ريزي کنيم؟ براي افزايش حقوقمان مي توانيم بجنگيم؟ چه داريم دوستان؟ آزادي سياسي، آزادي اجتماعي، وضعيت معيشتي، حقوق صنفي هيچ نداريم. امروز چرا اين حرفها را مي زنيم؟ پيشتر گفتم شما متفاوت هستيد. شما افتخار اين جامعه هستيد. جواناني هستيد که غم مدل موي سر نداريد. آرزوي بزرگتري در سر مي پرورانيد. اما آيا جامعه با شما همکلام است؟ اين مردمي که امروز براي احمدي نژاد کل مي کشند، همانهايي نيستند که روزي براي خاتمي گوسفند مي کشتند و روز پيشتر براي رفسنجاني؟ چه نقطه مشترکي بين اين سه نفر مي توان يافت؟! هيچ. اما مردم ما براي هر سه نفر آنان سنگ تمام گذاشتند. خاتمي ايرادهاي زيادي داشت اما محاسني هم داشت. ما تا ياد نگيريم نيکي ها را ارج بنهيم نياز به اصلاح خود داريم. خاتمي به نسل من اعتماد به نفس داد. به آن نسل صدا داد. به کل نسلهاي ايران در آن زمان غرور داد. آبرو داد. چرا نمي خواهيم به اين باور برسيم که او نسلي را پرورش داد که ياد گرفتند براي احقاق حقشان نيازي به لاستيک آتش زدن در خيابان ندارند؛ کاري که همنسلان خودش کردند. کاري که انرژي اين مملکت را تا 50 سال تخليه کرد. اينک به 30 سال رسيده ايم هنوز کسي ناي فرياد زدن ندارد. در آن بلبشو و هياهو، زمين و زمان جابجا شد. هر کس هر کار خواست، کرد. حداقلش خاتمي به شما ياد داد که در اين چارچوب، کاري نمي توان کرد. مگر کم است؟ کي خاتمي گفته بود، کودتا مي کنم؟ کي گفت رهبر انقلاب دومي خواهم شد؟ مگر نگفت رئيس جمهوري اسلامي ايران خواهم شد؟ تمام حرف من اين است که تاج گل بر سرش نزنيم. وارد عرصه سياست شدن يعني همين. وظيفه يک سياستمدار خدمت کردن به مردم است. پس بدهي به کسي نداريم. اما حداقل حرمت را نيز حفظ کنيم. خواسته هايمان را به واقعيت نزديک تر کنيم. شايد کس ديگري هم باشد که بخواهد واقعا به اين مردم خدمت کند. چشم و دلش را نترسانيم از برخوردهايمان. کمي هم به خود انتقاد کنيم که چرا قدرداني را بلد نيستيم. چرا اگر کسي از عملکرد خاتمي دفاع مي کند، حکم مي دهيم به اينکه يا عاشق ريش پروفسوريش شده و يا "مشارکتي" است.يعني دليل ديگري وجود ندارد؟ يعني من نوعي نمي توانم از او تشکر کنم که وقتي همين جوان متولد 57 به زندان افتاد، ماتم عالم به دلمان بود که کتکش مي زنند اما امروز مادر دانشجويان غمشان فرو کردن تخم مرغ است و نياز آنان به بيمارستان که کسي محلشان نمي دهد. نمي توانم تشکر کنم که رئيس قوه قضاييه، نماينده مجلس و وزير در آن زمان، حرمتي داشتند و اينگونه مضحکه نبودند؟ نمي توانم تشکر کنم که اگر از خانه راهي مي شدم، خانواده ام منتظر تلفني از ستاد امر به معروف و نهي از منکر براي تحويل گرفتن جسد مورد تجاوز قرار گرفته ام، نبودند؟ نمي توانم تشکر کنم که مردان سرزمينم آنقدر حرمت داشتند که با يک چکمه پوشيدن زنان تحريک نشوند؟! اما من از او تشکر مي کنم که به نسلي ياد داد دغدغه وطن داشته باشيد. به جماعت ما که براي سوار اتوبوس شدن هم را هل مي دهيم و در خيابان به کوچکترين بهانه، به وحشيانه ترين شکل ممکن به جان هم مي پريم و چشمه خون راه مي اندازيم، گفتگو کردن را ياد داد. من هيچگاه نخواهم گفت که خاتمي ضامن اين نظام شد چرا که در همان شلوغي هاي سال 78 شاهد بودم که دعوا بر سر اين بود که چه کساني در صف اول بايستند. هر کسي حاضر نبود اين کار را بکند. رديف هاي سوم و چهارم عجيب طرفدار داشت! شاهد بودم که در تحصن ها، به دقيقه بعدي مطمئن نبودند که با يک هشدار،جماعت متلاشي خواهند شد. شاهد خانواده هاي بسيار بودم که مانع فرزندانشان مي شدند که "چرا تو بميري. بگذار ديگري بميرد." و اين چرخه هميشه در حال چرخيدن بود و هيچ وقت "ديگري" پيدا نمي شد. بياييد روراست باشيم با هم. چند درصد از جامعه، فعال سياسي را افتخار مي دانند؟ چند درصد از جامعه براي شما نسل جوان پر آرزو که به فکر ساختن وطنتان هستيد، ارج مي نهند؟ چند در صد از جامعه حاضرند دخترشان را به روزنامه نگار، فعال سياسي، وکيلي که پرونده هاي سياسي قبول مي کند و... بدهند؟ لب کلام. چند درصد حاضرند هزينه بدهند؟ ضامن اين نظام خاتمي نيست. "ما" هستيم. "ما" که اگر روزي روزنامه هاي جامعه، توس و نشاط مي خريديم، امروز ديگر حتي از زلزله در استان بغليمان خبردار نمي شويم. "ما"يي که اگر مردي حرف از حقوق زنان مي زند، تمسخرش مي کنيم. "ما"يي که خودمان به دانشجوها ايراد مي گيريم که "درست را بخوان. اينکار ها به تو نيامده"! آري ضامن اين مملکت او نيست که اي کاش او بود. چرا که در نهايت بعد از 8 سال رفتني بود. اين ضامنان را چه کنيم که گويا ابديند!

No comments: